#دختر_فوتبالیست_پارت_295


وقتي ماشين روبروي فرودگاه ايستاد قلبم فرو ريخت....يعني ديگه همه چي تموم شد؟

بعد از اينکه محبي و مربي رو پيدا کرديم همه دور هم جمع شديم.به بهنوش و نسيم هم گفته بودم بيان.

وقتي بهنوش و فرهاد رو ديدم رفتم جلو و بهنوش رو بغل کردم.با فرهاد هم احوال پرسي کردم.چند دقيقه بعدش هم سر و کله ي نسيم و بهروز پيدا شد.

بعد از سلام و احوال پرسي نسيم رو بغل کردم.اما نسيم يهو به گريه افتاد.در حالي که داشتم ارومش ميکردم چشمام تو يه جفت چشم قهوه اي گره خورد....

دوباره دقيق تر شدم....اره خودش بود.پس اومده بود....لعنتي

نگاهم رو ازش گرفتم.....فقط به اروم کردن نسيم فکر کردم.

من-نسيم جونم گريه نکن سر ميزنم بازم

نسيم-اخه دلم برات تنگ ميشه...واسه خل بازيات....احمق بودنات....نفهم بودنات

سرم رو از رو شونش برداشتم و بهش نگاه کردم:من فقط همين چيزا رو دارم ديگه؟نه اخه دوسته داريم؟

نسيم خنده اي کرد و گفت:شيرين خيلي باحالي بخدا

دوباره همديگه رو بغل کرديم.حالا نوبت تلافي شهاب جونم بود.

قوطي شربت رو از تو کيفم در اوردم و خيلي نامحسوس رفتم پشت سر شهاب.اما بهنوش بي جنبه سريع گفت:واي نه شيرين گناه داره


romangram.com | @romangram_com