#دختر_فوتبالیست_پارت_294

تو خواب بيداري لگد هاي شهاب رو که هواله ي پاهام ميشد رو حس ميکردم.پسره ي نفهم مغز فندقي فکر کرده با يه نره غول مثل خودش طرفه که اينجوري لگد ميزنه.

پتو رو از روي سرم کشيدم کنار و دهنم رو باز کردم تا جيغ جيغ کنم.

اما تا پتو رو زدم کنار يه ليوان اب سرد خالي شد روم.چون تاپ تنم بود تمام بدنم خيس اب شد.تاپ هم به بدنم چسبيد.....براي همين نميتونستم يه مشت حسابي فرو کنم تو شکم اقا شهاب بي مغز.تا اب رو ريخت روم سريع در رفت.

چه ادم بي نزاکتي....حالا واستا تو فرودگاه دارم برات.بعد از اينکه لباسام رو عوض کردم رفتم پايين.

همه سر ميز نشسته بودن و داشتن صبحانه ميخوردن.شهاب هم خيلي سر به زير و اروم نشسته بود بين مامان و بابا.

بعد از صبح بخير و بوس و ماچ و از اين حرفا منم نشستم سر ميز.روبروي شهاب.تا اخر صبحانه تا ميتونستم از زير ميز بهش لگد ميزدم.

مامان هم تا جايي که توان داشت برام لقمه ميگرفت و چاي برام ميريخت.

2تا چاي به زور داد به خوردم....3 تا ساندويچ بزرگ هم کرد تو حلقم.وقتي ميخواستم بلند بشم احساس کردم چند کيلويي اضافه کردم.

مانتوي قهوه ايم رو با شال کرمم و شلوار کتون کرم پوشيدم و چمدونم رو دستم گرفتم و از اتاق زدم بيرون.

با بيرون اومدن من شهاب هم از اتاقش زد بيرون.يه تي شرت زرد پوشيده بود.

لعنتي زرد خيلي بهش ميومد.

چمدونم رو شهاب گرفت و باهم از پله ها اومديم پايين.

تو ماشين همه کلي بهم سفارش ميکردن.بابا درباره ي خوابگاه ها برام توضيح ميداد.مامان هم درباره ي غذا ها .....شهاب هم همش بهم کرم ميريخت

romangram.com | @romangram_com