#دختر_فوتبالیست_پارت_292

کوهيار-بس نميکنم شيرين بس نميکنم....تو فردا قراره ازم دورشي....شايد وقتي اين حرفا رو بهت بزنم که ديگه خيلي دير شده باشه.....پس بذار همين الان بگم تا بدوني

کوهيار-لعنتي ميدوني از کي عاشقت شدم؟ميدوني از کي منو به اين حال و روز انداختي؟از همون روز که برات بستني خريدم و تو بالا و پايين پريدي....اونجا قلب من لرزيد اما تو فقط با اون چشماي معصومت بهم خيره شدي

کوهيار-اوايل فقط ميخواستم بهت ثابت کنم به دختر جماعت فوتبال نيومده...اما تو مسرانه سر همه تمرينا تا اخرين توانت تلاش ميکردي تا از بقيه کم نياري.....تو با اون لبخنداي استثناييت منو جذب.....

از جام بلند شدم و فرياد کشيدم:بس کن ديگه

کوهيار هم از روي تخته سنگ بلند شد و گفت:چرا بايد بس کنم؟چرا بايد خفه شم؟من دوست دارم لعنتي چرا ميخواي بذاري و بري؟

از تاثير حرفاي کوهيار اروم بخودم لرزيدم.اما اين لرزش هر لحظه بيشتر شد.شايد هميشه ميخواستم خودم رو گول بزنم.اما حالا کوهيار منو داشت با اين واقعيت روبرو ميکرد که واقعا دوستم داره....

کوهيار فاصله ي بينمون رو با قدمهاي بلندش پيمود و بدن من رو که رو ويبره بود و کم کم داشتم ميزدم کانال بندري رو تو اغوش گرمش گرفت.

دنياي من همينجا بود....يه جاي چند وجب در چند وجب بين بازوهاي کوهيار....

با صداي کوهيار که داشت کنار گوشم زمزمه ميکرد چيزي نيست اروم باش به خودم اومدم.

من داشتم با خودم چيکار ميکردم.....اگه چند ثانيه بيشتر اينجا ميموندم شايد قيد رفتن رو براي هميشه ميزدم....سريع خودم رو از توي دنياي گرمم کشيدم بيرون و به چشماي قهوه ايش زل زدم.

من-نه کوهيار

با گفتن همين يه جمله مثل شتر گردنم رو گرفتم بالا و بدو بدو ازش دور شدم....نه ماچي و نه بوسي....اي خدا چقدر من بي احساس بودم.پسر مردم داره ميگه دوست دارم اونوقت من مثل يه باقالي فقط ميگم نه....

کوهيار هم داشت پشت سرم ميومد.اما توجهي بهش نکردم و راه خودم رو پيش گرفتم.تو سراشيبي کوه چند بار پام لغزيد اما هيچ مرگم نزد.

romangram.com | @romangram_com