#دختر_فوتبالیست_پارت_291


کوهيار اروم سرش رو بهم نزديک کرد و گفت:چرا نذاشتي باهات بيام؟

من-خودم ميتونم از خودم مراقبت کنم

کوهيار-اما من نگرانتم

صورتم رو با شدت به سمتش برگردوندم.ميخواستم جواب دندون شکني بهش بدم.اما صورتش که حالا در نزديک ترين فاصله بهم قرار داشت باعث شد حرفم رو يادم بره....

اينقده بدم مياد از اين صحنه هنديا.براي همين سريع روم رو برگردوندم و به شهر خيره شدم.

کوهيار-شيرين تو فردا قراره کيلومتر ها ازم دور بشي

......

کوهيار-.....اين کارو با من نکن

من-مگه من کاري با تو دارم؟اين تو بودي که دنبال راه افتادي

کوهيار-ديوونه...چون....چون دوست داشتم و دارم

پلک نميزدم.چون ميترسيدم قطره اشکام که در حال بالا و پايين پريدن بودن خودشون رو از زندون چشمام ازاد کنن.

من-بس کن کوهيار


romangram.com | @romangram_com