#دختر_فوتبالیست_پارت_283


من-بابايي درباره ي همخونه بودن منو اون پسره کوهيار يکم ناراحتم

بابا-من فکر ميکردم شايد تو خودتم راضي باشي براي همين رضايت دادم

نشستم روي ميز و پاهام رو از ميز اويز کردم و گفتم:بابا از شما ديگه بعيده.اخه شما که تحصيل کرده اي.ميدوني پسراي الان حتي پاک ترينشون هم بازم يکم سرو گوششون ميجنبه....اخه چطوري به کسي که نميشناسيش داري اعتماد ميکني؟

بابا يکم فکر کردو گفت:اخه فکر کردم شايد زندگي تنهايي برات سخت باشه

من-اين همه دختر رفتن براي تحصيل مشکلي براشون پيش اومد؟

بابا-اخه دخترم من راحتي تورو ميخوام

دست بابا رو از روي ميز برداشتم و تو دستم گرفتم و گفتم:من تو خوابگاه راحترم

بابا-مطمئني؟

من-اره

بابا گوشيش رو برداشت و زنگ زد به محبي و ماجراي نارضايتي من رو بهش گفت.....منم که گوشم رو فرو کرده بودم تو گوش بابام تا بشنوم چي ميگن.محبي هم يکم کرکري خوند بعدش قبول کرد که تو خوابگاه اقامت داشته باشم

بعد از اينکه بابا تلفن رو قطع کرد يکم ديگه هم باهم صحبت کرديم و بعدش برگشتم تو اتاقم.....

خيلي خوشحال بود از اينکه تو خوابگاهم.شايد يه مدت تنهايي برام لازم بود.يکم که چه عرض کنم يه دنيا تنهايي نياز داشتم.


romangram.com | @romangram_com