#دختر_فوتبالیست_پارت_280

محبي نفهم هم تند تند يه متني نوشت و داد دست بابا.بابا هم وقتي خوندش رو به کوهيار گفت:اگر شما اين برگه رو امضا کنيد من حاضر ميشم دخترم رو با شما بفرستم تو يه خونه

اي خدا اگه بشه پدر گرام هم يه نظري به من بکنه و بگه هويج بابا خودت چي ميگي اصلا دوس داري با اين بي خاصيت همخونه بشي يا نه ؟؟!!

کوهيار هم برگه رو امضا کرد و گفت:به من اعتماد داشته باشي من فقط راحتي شما و دخترتون رو ميخوام

ايشالا به پاي هم پير بشيم !!

بابا برگه رو گرفت و گذاشت تو جيبش.نگاهي به مربيه که ساکت داشت نگاه ميکرد انداخت.

به انگيليسي ازش پرسيد که بقيه کارا با شما؟

مربي هم گفت:بله حتما

بعد از کلي صحبت هاي متفرقه بابا گفت که ديگه مار رفع زحمت کنيم.قرار شد براي پيدا کردن خونه و کاراي اقامت و باشگاه و اينا ديگه اونا اقدام کنن.

محبي ميگفت شايد حدودا با پارتي و از اين حرفا 2ماه ديگه کارامون جفت و جور بشه.

وقتي داشتم از کوهيار خدافظي ميکردم لبخند پيروز مندانه اي زد.منم پوزخندي بهش زدم.بچرخ تا بچرخيم.

حالا همچين نگام ميکرد انگاري صاحبم شده !!

تو ماشين کلي سر بابا داد و بيداد کردم.خرکي خرکي بايد با اقا تو يه خونه باشم.هرچي ميخوام ازش دور باشم اون هي خودش رو ميچسوبنه بهم....

بابا فقط با يه لبخند بهم گفت:شيرين تو چشماش خوندم که مردِ

romangram.com | @romangram_com