#دختر_فوتبالیست_پارت_276
کوهيار پوزخندي زد و گفت:ميدونم که تنهايي از صبح زود داشتم کيشيک ميکشيدم
من-مثل اينکه سابقه داري چون خوب بلدي چيکار کني
کوهيار عصبي چنگي به موهاش زد و گفت:شيرين اعصابم رو خورد نکن
من-منکه مجبورت نکردم همينجا وايستي ميتوني بري بيرون
بعدش هم دستم رو به سمت در خونه دزار کردم:بفرماييد
کوهيار نگاه کلافه اي بهم انداخت و گفت:رفتنت حتميه؟
سرم رو انداختم پايين.طاقت ديدن کلافگيش رو نداشتم.اروم گفتم:در خونه از اون طرفه
کوهيار دستي به صورتش کشيد و گفت:اين کارو نکن
بعدش هم به سمت در خونه رفت.چون در پارکينگ باز بود ماشينش رو که از جلوي چشمام رد شد رو به وضوح ميديم.
اي بابا اومد زد تو حالم پسره ي نفهم.خريدمم که منتفي شد.رفتم درا رو بستم و برگشتم تو خونه.اخه مگه با اين رفتاراي شازده ي چغندرشکل حالو حوصله ي خريد هم براي ادم ميمونه.
شب که بابا اومد خونه ازم خواست تا برم تو سالن و بشينم.وقتي همه دور هم جمع شديم بابا شروع کرد به صحبت....جاش بود که بگم حاج اقا مسئلتو
بابا-من هم با محبي و هم با اون دوستش حرف زدم.اونا هم همجوره موافق بودن.شرايط رفتنت رو هم سنجيدم....اول يه خورده بارم سخت بود که بخوام تنها بفرستمت تو يه کشور غريب که با زندگي اونجا اشنايي هم نداري.اما محبي گفت که موضوع رفتن تو رو به يکي از بچه هاي تيمتون گفته.....بذار ببينم اسمش چي بود....خيلي پيچيده بود اسمش.....توش دره و دشت و قله و از اين چيزا داشت.....
با اين توصيف هايي که بابا داشت از اسم کوهيار بدبخت ميکرد سريع گفتم:کوهيار نبوده؟
romangram.com | @romangram_com