#دختر_فوتبالیست_پارت_275
من-مگه تو دهات شما زنبورا شير ميخورن؟
کوهيار صورتش رو بهم نزديک تر کرد و گفت:نخير ولي شيرا زنبورا رو ميخورن
يه قدم از چشماش دور شدم.چقدر اين چشماي وحشي امروز عصبي بود.
من-برو کنار بذار باد بياد
کوهيار-قديمي شده جديد بيا
من-همه که مثل تو اپديت نيستن
کوهيار-خودم اپديتشون ميکنم
کوهيار قدم قدم بهم نزديک تر ميشد.چرا اين امروز هاپو شده.اينقدر اون جلو اومد و من عقب رفتم که تقريبا ميشد گفت وسط حياط ايستاده بوديم.
از اينکه عقب عقب برم و يهو بچسبم به يه ديوار بيزار بودم.چون احساس ضعف بهم دست ميداد.براي همين به جاي اينکه برم دربرابر کوهيار که داشت بهم نزديک تر ميشد درجا واستادم و دستم رو زدم به کمرم و گفتم:چي ميخواي؟
کوهيار هم سرجاش واستادو دستاش رو کرد و جيبش و گفت:اين ماجراي رفتنت چيه؟
يه لحظه ماتم برد .اين از کجا فهميده بود.....تمام حواسم رو جمع کردم.نميخواستم توضيحي بهش بدم براي همين براي فرار ازش برگشتم و به ساختمون خونه زل زدم.
بعدش هم نگاهي به کوهيار انداختم و گفتم:الان بابام مياد و ميبينتمون برو بيرون
romangram.com | @romangram_com