#دختر_فوتبالیست_پارت_273
تو اون يه هفته تمام سلولاي خاکستريم رو مصرف کردم.حالا بايد بگردم دنبال يه چيزي که تو کلم رو پر کنم چون مغزم خالي شد از بس که فکر کردم.
بابا با محبي و دوستش يه قرار گذاشت.اونا هم حسابي بابا رو راهنمايي کردن.بابا ميگفت درباره ي زندگيم تو اونجا احتمال نداره به مشکلي بر بخورم.
درسم هم ميتونم هموجا ادامه بدم.باشگاه زنانه اونجا هم بايد يه تست ازم بگيره اگر قبول شدم بعدش راهم ميدن.
بابا گفت دوستش خيلي از دختر بودنم تعجب کرده و به بخاطر همين شجاعتم خيلي ازم خوشش اومده.و تمام تلاشش رو برام اونجا ميکنه که راحت باشم و به مشکلي بر نخورم
محبي هم کلي اون دوستش رو تائيد کرده.
شهاب هم گفت که با رفتنم موافقه چون علاقه ي شديدي به فوتبال دارم اين ميتونه يه موقعيت استثنايي برام باشه.مامان هم با کلي گريه گفت اگه بري دلم برات تنگ ميشه اما خوشحال ميشم موفقيتت رو ببينم
مامان مثل هميشه باهام موافق بود.شهاب هم که نظر + داد.فقط مونده بود بابا.
خودم هم از همون اول دلم روشن بود.يه جورايي يه حسي بهم ميگفت برو.اگر نظر بابا هم مثبت باشه احتمال رفتنم بالاي 70 درصد ميشه.
فقط دوروز ديگه به اخر هفته مونده.يعني فقط دوروز ديگه مشخص ميشه من بايد برم يا بمونم.
دوباره زنگ زدم و با محبي صحبت کردم.بازم به رفتن تشويقم کرد و گفت باشگاه هاي اينجا هم خوبه اما اونجا موفق تر ميشم.
صبح بعد از اينکه يه دوش گرفتم و صبحانم رو خوردم اکبر بيکار شدم.
هيچ کاري براي انجام دادن نداشتم.حتي حوصله ي فوتبال رو هم نداشتم.کسي هم خونه نبود.شهاب با دوستاش صبح رفت بيرون مامان و بابا هم سرکار بودن.
romangram.com | @romangram_com