#دختر_فوتبالیست_پارت_272

بابا-اره جونه خودت مارمولک منکه ميدونم تو از خداته اين موقعيت رو قبول کني

من-بالاخره من نظر خودم رو گفتم....هرچي قسمت باشه

بابا-شيرين برو خودتو خر کن

من-بلا نسبت باباجونم

شهاب-شيرين گوشامون دراز شد حرفت رو بزن

خودم رو از جبهه ي خود شيريني در اوردم و گفتم:من فکرامو تو راه کردم و ديدم موقعيت عالييه و من دوست دارم که برم

بابا و شهاب نگاهي بهم انداختن.نفهميدم منظورشون از اين نگاهشون چي بود.

مامان-خوده شيرين که راضيه

بابا-به نظر من هم موقعبت خيلي خوبيه اما درباره ي اقامتت و زندگيت تو اونجا چي؟مشکلي نداري؟

شهاب شروع کرد به توضيح دادن درباره ي خوابگاه و دانشگاه و از اين چيزا.منم فقط داشتم بهشون گوش ميدادم.

شايد خيلي زود تصميم گرفته بودم.من هيچکدوم از جنبه هاي اونجا رفتن رو نسنجيده بودم.شايد از دلتنگي خانوادم دق کنم و سرم رو بذارم و بميرم.شايدم اينقدر سرم شولوغ بشه که زياد دلتنگي نياد سراغم.

بابا بعد از اينکه حرفاي شهاب تموم شد گفت:هنوز زوده براي قضاوت و تصميم گيري پاشين برين اتاقاتون فعلا.تنهايي فکراتون رو بکنين و هرکي نظرش رو تا اخر هفته بده.

نظراتون وصله به سرنوشت شيرين.پس همه ي جنبه ها رو ميسنجين.شماره ي محبي رو هم بهم بدين تا زنگ بزنم باهاش صحبت کنم.يه قرار هم بايد با اون دوستش بذاريم

romangram.com | @romangram_com