#دختر_فوتبالیست_پارت_271


تا اخر غذامون من ذهنم درگير بود.اين موقعيت ها نصيب هر کسي نميشه.يعني برم يا بمونم؟





تا اخر غذامون من ذهنم درگير بود.اين موقعيت ها نصيب هر کسي نميشه.يعني برم يا بمونم؟

تو راه برگشتمون به کرج کله ي شهاب رو درسته قورت دادم.اينقدر که درباره ي رفتنم و يا موندنم ازش سوال کردم.اخرشم با يه جواب دهنم رو موکت کرد

شهاب-شيرين خانوم خير سرت مادر و پدر داري از زير بوته که به عمل نيومدي که من بخوام برات تصميم بگيرم.حالا هم بگير بخواب بذار سردردم خوب بشه

رسما دهنم رو بست.منم ديگه چيزي نگفتم.تقريبا خفه خون گرفتم.درک ميکنمش.هرکس ديگه اي هم جاي اون بود با اين جيغ جيغاي من همين جواب رو ميداد.

وقتي رسيديم خونه مامان و بابا خونه بودن.هنوز پام نرسيده بود به سالن تمام قضيه رو تعريف کردم.بعدش هم ساکت بهشون زل زدم.انگاري منتظر بودم همون لحظه بگن برو يا بمون.

بابا وقتي چشمش به من افتاد گفت:چيه مثل شتر نشستي منو نگاه ميکني؟نکنه ميخواي همين الان بگم برو چمدونت رو جمع کن فردا پرواز داريم؟

من-نه در اون حد.....ولي ميخوام بدونم نظرت چيه

بابا-خودت چي ميگي؟

من-منکه راضيم به رضاي خدا


romangram.com | @romangram_com