#دختر_فوتبالیست_پارت_266

شهاب-شيرين خواهش ميکنم زشته بخدا

روم رو کردم بهش و گفتم:برو گمشو

شهاب در حالي که بوق ميزد گفت:کوچولويه من ناراحت نشو ديگه

من-شهاب گمشو

تو اولين کوچه اي که سر راهم بود وارد شدم.وقتي وارد کوچه شدم ضربان قلبم بالا گرفت.چقدر اينجا به نظرم اشنا ميومد

شهاب هنوزم داشت با ماشينش دنبالم ميومد تا سوارم کنه.اما من خيلي از دستش ناراحت بودم.حداقل اگه چشاي کورش رو باز نکرده بود و گاز داده بود کم کم بايد ميومد دستم رو ميگرفت و از جوب ميکشيدم بيرون.واااي گوشيم فکر کنم فاتحش خونده شده

شهاب هنوزم داشت بوق ميزد.تا خواستم برگردم و يه چيزي بهش بگم که يهو ديدم يه تويوتاي مشکي پيچيد جلوي ماشين شهاب.

اينقدر اونجا تاريک بود که تشخيص نميدادم کي به کيه.اما فقط فهميدم سرف شهاب رو از ماشين پياده کرده و داره هي ميزنتش.

پسره ميگفت:مگه نميبيني نميخواد سوار بشه ولش کنه ديگه بي خواهر و مادر

با تعجب به زد و خوردشون نگاه ميکردم.اين ديگه کيه؟چقدرم غيرتيه بنده خدا

هردوشون زوراشون يکي بود.مثل يه فيلم هيجاني داشتم به دعواشون نگاه ميکردم.اصلا انگار نه انگار که داداشم داشت کتک ميخورد.

بعله شهاب خان حالا بخور.حقته

اما وقتي ديدم دعوا داره هر لحظه جدي تر ميشه رفتم جلو و يقه ي اون پسره رو از پشت گرفتم و با شدت تمام کشيدمش طرف خودم و گفتم:ولش کن داداشم رو نکبت

romangram.com | @romangram_com