#دختر_فوتبالیست_پارت_261
من-شهاب پس کم کم کارات رو بکن راه بيفتيم ديگه
شهاب-هنوز ساعت 2 ظهره.من يه دوش ميگيرم بعدش راه بيفتيم
من-باشه
رفتم تو اتاقم.يعني ممکنه محبي با دختر بودنم به راحتي کنار بياد؟اصلا چيکار باهام داره.....
****
رستوران شيکي بود....معلوم بود قيمتاي نجومي هم داره.
شهاب در رستوران رو برام باز کرد و من داخل شدم.شونه به شونه ي شهاب به سمت ميزي رفتيم که محبي روش نشسته بود.شهاب دستم رو گرفت و بهم قوت قلب داد.چقدر خوب شد که اين چلغوز هم همراهيم کرد وگرنه فکر کنم همين وسط پس ميفتادم.
وقتي به ميز محبي رسيديم هردو باهم بهش سلام کرديم.سرش رو از مجله اي که روبروش بود برداشت و به ما نگاه کرد.
اول تعجب تو چشماش موج ميزد اما بعدش بلند شد و با گرمي شا شهاب دست داد.اول مکسي کرد ولي بعدش با من هم احوال پرسي کرد.
وقتي نشستيم ومنو رو اوردن و سفارش غذا داديم محبي سر صحبت رو باز کرد.وقتي از حاشيه ها رد شديم محبي پرسيد:
شهاب جان ايشون خواهرتونن؟
شهاب نگاهي بهم انداخت و نفس عميقي کشد و گفت:بله
romangram.com | @romangram_com