#دختر_فوتبالیست_پارت_262

محبي نگاه دقيقي بهم انداخت و گفت:چقدر به نظرم اشنا ميايد

لبخندي به محبي زدم و اروم به شهاب اشاره کردم که بگه.

شهاب هم دستاش رو تو هم قلاب کرد و گذاشت رويه ميز.سرم رو انداختم پايين تا عکس العمل محبي رو نبينم.نميدونم چرا اينقدر برام مهم بود که بدونم محبي چيکار ميکنه.

شهاب-اقاي محبي واقعيتي وجود داره که شما ازش بي خبريد

محبي-بگو پسرم چيزي شده؟

شهاب دوباره نفس عميقي کشيد.

اين داداش ما به درد جرز لاي در و ديوار هم نميخوره.اخه پسر خوب مگه داري ازش خواستگاري ميکني که هي اکسيژن دريافت ميکني؟

شهاب-راستش اين خواهر من همونيه که شما باهاش تو ورزشگاه تمرين ميکرديد و همونيه که اون پاس بي نظير رو داد که باعث يه گل غير منتظره شد و اخرش هم تيم شما برنده شد

محبي يه لحظه کپ کرد.نيم نگاهي بهم انداخت و به شهاب گفت:داري شوخي ميکني؟

اين شهاب در به در دوباره يه نفس عميق کشيد.ميخواستم بهش بگم نترس خفه نميشي همينجا.....حالا نکنه هواي رستوران سرشار از اکسيژن تازه بود واسه همين داداش بي مغز ما هي دوست داشت يه نفسي تازه کنه....

شهاب با صبر و حوصله تمام قضيه رو براي محبي تعريف کرد و محبي هر لحظه بيشتر تعجب ميکرد.وقتي حرفاي شهاب تموم شد محبي يه لحظه سکوت کرد.بعدش هم به من و هم به شهاب نگاه کرد.بعد از چند ثانيه سکوت محبي با عصبانيت از جاش بلند شد و رو به من گفت:تو فکر نکردي که ممکن بود کسي ميفهميد يا اينکه به خاطر تو من ميباختم

از جان بلند شدم و گفتم:اما حالا ديديد که به خاطر من برنده شديد

محبي کتش رو برداشت و از رستوران زد بيرون.سرجام ولو شدم و با نااميدي به شهاب خيره شدم.

romangram.com | @romangram_com