#دختر_فوتبالیست_پارت_259
نميدونستم چطوري شهاب و محبي رو باهم روبرو کنم.اصلا بايد به محبي ميگفتم که من دخترم؟
تا کي ميخواستم اين راز رو پنهون کنم؟شايد بهتره من نرم و شهاب رو بفرستم.يعني محبي باهام چيکار داره که مجبورم کرده تا تهران برم؟يعني اينقدر مهم بوده؟
رفتم پيش شهاب که رو کاناپه لم داده بود و فيلم تماشا ميکرد نشستم.نيم نگاهي بهم انداخت و دوباره به تلوزيون خيره شد.
سيب رو از توي مشقاب رويه ميز برداشتم و پرت کردم به شهاب.سيب محکم به پاي شهاب خورد.دادي کشيد و به سمتم برگشت
شهاب-هوووي خواهر محترم چته؟
من-خب کارت دارم
شهاب-خدا زبون رو ازت گرفته؟
من-با تو بايد عملي صحبت کرد
شهاب-حرفتو بزن پاشو برو کار دارم
من-از خداتم باشه من دارم باهات صحبت ميکنم.حالا شهاب خارج از شوخي ميخواستم درباره ي اين قراربا محبي باهات صحبت کنم
شهاب-گفتي کجا قرار گذاشته؟
من-شام تويه رستوران.گفت خيلي هم مهمه و حتما بايد برم
romangram.com | @romangram_com