#دختر_فوتبالیست_پارت_258

شب رفتيم خونه دانشجويي مون.به ياد خاطراتمون.بهنوش ميگفت اخرين باري که بانسيم صحبت کرده گفته شايد ديگه نره دانشگاه و درسش رو ول کنه.چون گفته با تمام اينکه درسش براش اهميت داشته اما بازم نميتونه زندگيش رو ول کنه.

نسيم واقعا ارزش بهترين ها رو داشت.و من خوشحالم از اينکه زندگيش حتي از دور هم سرشار از ارامش به نظر ميرسيد.

صبح که از خواب بيدار شدم چندتا ميس کال از کوهيار داشتم.گوشيم رو پرت کردم رو زمين و گفتم:برو بابا حوصلت رو ندارم

کارامون رو با بهنوش انجام داديم و يه دستي هم به خونه کشيديم و راه افتاديم کرج.

کويهار هم ديگه زنگ نزد.مثل اينکه حسابي بهش بر خورده بود.يکم تنبيه لازمه.اخه هميشه اين دختران که اويزونن.حالا من دوس دارم يکمم پسرا حس اويزوني بهشون دست بده.

اصلا تا التماسم نکنه کاري به کارش ندارم.

بهنوش رو رسوندم و خسته و کوفته رفتم خونه.طبق معمول بابا و مامان سر کار بودن.شهاب هم چمدونم رو تا اتاقم برد و بعدش هم چسبيد بهم که تعريف کن چيکار کردي

اي که اين بشر چقدر سيريش شده

وقتي مامان و بابا هم رسيدن خونه همه با هم تو سالن نشستيم و من با سانسور قضيه ي تولد باباش رو تعريف کردم.و کلي هم از خانوادشون و اينکه چقدر منو تحويل گرفتن روش گذاشتم.

بعد از کلي سوال و جواب و مراسم 20 سوالي مامانم برگشتم به اتاقم.دوباره ذهنم رفت پيش کوهيار و اينکه چقدر بد ضايش کردم.البته ميدونم که کارم رو بدون تلافي نميذاره.نميدونم کاري که کردم به چه قيمتي قراره برام تموم بشه اما فقط اين مهمه که کوهيار تاوان بوسش رو پس داد.

شايد من نميخواستم اولين بوسه ي زندگيم اينجوري باشه.....شايدم نميخواستم طرف مقابلم کوهيار باشه....اصلا ولش کن

يه هفته از اون شب ميگذشت و من خبري از کوهيار نداشتم.ديروز محبي بهم زنگ زد و گفت براي فردا باهم يه قراري بگذاريم.گفت درباره ي اون دوست مربيش ميخواد باهام صحبت کنه.

با مامان و بابا صحبت کردم و اونا هم گفتن ميتونم برم تهران اما به شرطي که شهاب هم همراهم بياد.

romangram.com | @romangram_com