#دختر_فوتبالیست_پارت_244
من-ميخواي زن بگيري چشم سفيد؟
شهاب-شيرين خفه خون بگير
من-باشه باشه بگو
شهاب نفس عميقي کشيد و شروع کرد....
شهاب-چند روز بود که بهت مشکوک شده بودم.ميدونستم دختر عاقلي هستي اما بازم جووني ديگه ميترسيدم.براي همين روزي از اينجا با چمدون رفتي خونه ي مامانجون به يکي از دوستان گفتم دنبالت کنه.وقتي بهم زنگ زد و گفت تو نبودي اما يکي شکل تو با يه قيافه ي پسرونه وارد باشگاه شده خيلي تعجب کردم.اول از همه به مغزم خورد که شايد به سرت زده باشه بخواي بري مسابقه بدي...چون چند وقت بود همش درباره ي فوتبال باهام حرف ميزدي اما بعدش با خودم گفتم نه بابا اين شيرين از اين عرضه ها نداره....
با تعجب به شهاب خيره شده بودم.واااي اين داداش ماهم واسه خودش کاراگاهي بوده ها.....
شهاب-خلاصه که چون خودم چلاق بودم اون دوستم تعقيبت ميکرد.حتي از يکي از دوستام پرسيده و اونم گفته که شهاب تو باشگاهه.اونجا بود که مطمئن شدم داري يه کارايي ميکني.براي همين ميخواستم بدونم اخر اين کارات چي ميشه.اول يکم نگرانت بودم.براي همين اين قضيه رو به بابا هم گفتم.بابا خيلي عصبي شد.حتي تصميم داشت بياد دنبالت اما من جلوش رو گرفتم.چون کارت خيلي برام جالب بود.
با خودم فکر کردم اين شهاب چقدر روشن فکر شده جديدا.....چه غلطا !!
شهاب-وقتي يه خورده با بابا صحبت کردم يکم روشن شد و از ديد ديگه اي به قضيه نگاه کرد.قرار شد کاري نکنيم تا ببينيم تو اونجا چيکار ميکني.بابا پيشنهاد داد براي اينکه کسي بهمون مشکوک نشه يه خورده به مامان براي غيبتت تو خونه گير بديم.چون از تلفناي مامان فهميده بوديم که اون از قضيه ي تو خبر داره.
دو هفته مونده به مسابقه وقتي ديدم برگشتي خونه فهميدم که حتما رد صلاحيت شدي.خيلي برات ناراحت شدم.اما دوروز بعدش شال و کلاه کردي و مثلا دوباره رفتي خونه ي مامانجون.اونجا بود که فهميدم خواهر کوچولوي من خيلي هم بي عرضه نيست.
بابا ميخواست جلوت رو بگيره که بري.اما بهش گفتم که شيرين ميخواد اينجوري زندگي کنه و ماهم نبايد جلوش رو بگيريم.بابا هم فکر کنم يه جورايي خوشش اومده بود تو خودت رو بين اون همه جنس مخالف رها کردي و ميخواي بري فوتبال بازي کني.اما بازم دوتاييمون ميترسيديم کسي بفهمه و بلايي سرت بياره.روز مسابقه هم به بهونه ي يه سفر کاري اومديم استاديوم.وقتي تو رو ديدم خيلي از قيافت خندم گرفت.اينکه اين همه شجاعت به خرج ميدادي برام جالب بود.مخصوصا اون پاس معرکت.که منجر به گل شد و در نتيجه برد تيمتون.
شهاب خم شد و گونم رو بوس کرد و به چشماي متعجبم زل زد و گفت:اين دفعه که اين کارو کردي تموم شد ورفت اما ديگه نبينم ها.....
اما خواهر کوچولوم من بهت افتخار ميکنم.
romangram.com | @romangram_com