#دختر_فوتبالیست_پارت_245
شهاب از اتاق بيرون رفت و من با تعجب هنوز داشتم به حرفاش فکر ميکردم.يعني تو تمام اين مدت اونا از همه چيز خبر داشتن !!واي خدا اينا ديگه چيا ميدونن که به رو نميارن !!
يک هفته از اون قضيه گذشت و بابا برام يه پژو پارس خريد.گفا اينم جايزه ي مسابقت.تورو خدا نگاه کن مردم براي بچه ها شون کادو ميخرن باباي ما هم ميخره.اخه اينم شد ماشين!!.وقتي ياد اون زانتيا ميفتم خندم ميگيره.ياد کوهيار که يک هفته ميشه نديدمش.دلم براش تنگ شده.براي تمام شيطونيامون.
تو حياط نشسته بودم و داشتم صبحانه ميخوردم.ذهنم پيش اون بوسه بود.اون گرما....که تمام وجودم رو پر کرد.....اون گرما که بي قرارم کرد....اي بابا عجب گيري کرديم از دست اين پسرا....
نميخواستم ديگه بهش فکر کنم.براي همين زنگ زدم به فريبا.ساعت ده صبح بود مطمئنا بيداره.
فريبا-به به ملکه ي زيبايي سلام
من-سلام فري چطوري؟
فريبا-خوب خوبم شيرين برنج
من-حداقل شيرين برنج قابل تحمله ولي فري اصلا قشنگ نيست
فريبا خنديد و گفت:اين ديگه از شانس منه
من-امروز چيکاره اي؟
فريبا-هيچ کاره...خالي خاليم
من-خوبه پس بيا بريم يه جايي
romangram.com | @romangram_com