#دختر_فوتبالیست_پارت_242
بعد از يکم ديگه حرف زده باهاش خدافظي کردم و اژانس گرفتم و رفتم کرج.....
پول اژانس رو حساب کردم.وقتي زنگ در خونه رو فشار دادم دلتنگي رو تو تک تک سلولام حس ميکردم.چطور تونسته بودم اين همه مدت ازشون دور باشم.در با صداي تيکي باز شد.مامان بدو اومد سمتم.از همون دور هم داد و قال راه انداخته بود.الهي دورش بگردم....
مامان-واااي شيرين جان.الهي فدات بشم.
وقتي بهم رسيد بغلم کرد و گفت:وقتي صورتت رو تو ايفون ديدم ميخواستم پر در بيارم.ميدونستم مسابقته ولي نميدونستم اينقدر زود مياي
مامان منو از خودش دور کرد و با بهت بهم نگاه کرد و گفت:مسابقه رو چيکار کردي؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم:مامانجونم صبر کن از راه برسم
مامان لبخند عميقي زد و گفت:خب دلم برات تنگ شده بود ديگه
گونه ش رو بوس کردم و گفتم:برنده شدمممممم
مامان جيغي کشيد و پريد دوباره بغلم کرد.با تعجب به حرکاتش خيره شده بودم.عجب انرژي داشت ها !!
بعد از کلي بالا و پايين پريدن با مامان رفتيم تو خونه.
من-مامان شهاب و بابا کجان؟
romangram.com | @romangram_com