#دختر_فوتبالیست_پارت_240

کوهيار- خوشم نمياد با اون برقصي

من- منکه نظر تو رو نپرسيدم

کوهيار – همينکه گفتم

دوباره جذبه ي صداش سرشوقم اورد.اما نميخواستم بهش ميدون بدم براي همين گفتم:من ادم حرف گوش کني نيستم

کوهيار با شدت منو برگردوند به سمت خودش.چشام تو چشاي قهوه ايش گره خورد.با اون نگاه وحشيش داشت عذابم ميداد.سرم رو انداختم پايين.چشام رو بستم.اصلا به اون چه مربوطه که من با کي ميرقصم و با کي راه ميرم و با کي ميخندم.حالا خوب شد بهش جواب منفي دادم اگه مثبت ميدادم ميخواست چيکار کنه.

تو همين فکرا بودم که گرمي چيزي رو رويه لبام احساس کردم.سوختم....داغ شدم.تمام ذرات وجودم درحال اتيش گرفتن بودن.جرات نداشتم چشام رو باز کنم.شايد ميخواستم با واقعيت اينکه اين کوهيار بود روبرو بشم.دستاش رو دور کمرک محکم تر از قبل حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند.

اينقدر حواسم پرت شده بود که نفهميدم کي خودش رو ازم جدا کرد و کي صداي بهم کوبيدن در اتاقش تمام طبقه رو تکون داد.

هنوز سر جام واستادم و دارم فکر ميکنم.به اولين بوسه ي زندگيم فکر ميکنم.هيچوقت حتي فکرش رو هم نميکردم.منو کوهيار.....واي نه

اخرم اون چغندر کار خودش رو کرد.مثلا که چي.حالا چي شد.اگر بوسم نميکرد کاري ميشد؟واه واه واه.....

کلافه برگشتم پايين....اگه هرکس ديگه اي جاي من بود مطمئنا الان شال و کلاه ميکرد ميرفت خونه باباش ولي من ريلکس تر از اين حرفام.نشستم سرجام و شروع کردم ادامه ي سالادم رو خوردن.اصلا مگه اتفاقي افتاده بود؟

تا اخر مجلس ديگه کوهيار رو نديدم.الهي بميرم واسش عروس خانم خجالت کشيدن.از مامان و باباش تشکر کردم و با کوروس هم خدافظي کردم و رفتم به سمت باشگاه.فردا روز حرکتم بود.ميرفتم خونه.خيلي از اين موضوع خوشحال بودم.چون دلم واقعا ديگه براشون تنگ شده بود.

****

هنوزم داشتم به کوهيار فکر ميکردم.اون ديگه برنگشت و باشگاه.اخه چه مرضي بود که برگرده چون فردا ماها هم بايد ميرفتيم خونه هامون.دوباره از پنجره ي اتاقم به بيرون خيره شدم.فکر کنم چند وقته ديگه دلم براي همين پنجره ي بيجون هم تنگ بشه.اروم اروم چشام سنگين شد و به خواب سنگيني فرو رفتم.صبح که بيدار شدم ساعت 10 بود.تا 12 وقت داشتم وسايلم رو جمع کنم و برم.

romangram.com | @romangram_com