#دختر_فوتبالیست_پارت_238

کوهيار همچين داد ميزد انگاري وسط چاله ميدون واستاده بوديم....يه لحظه جوگير شدم ميخواستم بگم چطوري داش مشتي؟؟ !!

گوشي رو يکم از خودم دور کردم تا پرده ي ناقص گوشم کاملا پاره نشه.با همون داد و قال ازم خواست که برم طبقه ي بالا چون کارم داره.بعدشم گوشي رو قطع کرد.اين جذبه ي تو صداش درسته تو حلقم.حالا منم که چقدر حساب ميبرم.

اصلا به حرفش اهميت ندادم.به من چه ميخواست خواهش کنه.حالا که نکرده منم نميرم.ظرف سالادم رو برداشتم و رفتم رو مبل نشستم.ارامش از تک تک حرکاتم ميريخت.

اونم چه ارامشي....چون تهش به يک دستشويي شديد ختم شد.

ظرف سالادم رو گذاشتم رويه ميز و تو جام درجا ميزدم.حالا دستشويي رو از کجا پيدا ميکردم؟اروم از جام بلند شدم و حفظ ظاهر کردم.مثلا اتفاقي نيفتاده و من اصا در حال خفه شدن نيستم.خيلي عادي به سمت نسرين مامان کوهيار رفتم و سرم رو فرو بردم تو گوشش و اروم گفتم:نسرين جون ببخشيد توالت کجاست؟

نسرين هم با يه لبخند بهم گفت:عزيزم توالت پايين کسيه اما اگه تو ميتوني بري بالا فدات شم.از پله ها که رفتي بالا برو دست چپ اولين در

تشکري کردم و به سمت پله ها رفتم.حالا هي من نميخواستم کسي بفهمه اونم با صداي بلند جوابم رو داد.کلا همه چيز امشب برعکس ميشه.

با کفلافگي از پله ها بالا رفتم خدا کنه کوهيار تو اتاقش باشه و منو نبينه.وگرنه فکر ميکنه به خاطر اون اومدم.پام رو از روي اولين پله برداشتم و به منظره ي روبروم خيره شدم.روبروي پله ها يک پنجره ي قدي بزرگ وجود داشت.منظره ي جلوش هم حياطشون بود که بين درختاو گل ها چراغاي ابي کوچيک بود.ادم رو به وجد مياورد.

اما يه لحظه به خودم اومدم و فهميدم من کاراي واجب تري هم دارم.به سمت همون دري که نسرين ادرسش رو داده بود رفتم.درش رو که باز کردم و پام رو گذاشتم توش وارد يک دنياي جديد شدم.

دنيايي که شايد سرنوشتم رو ميتونست عوض کنه.چشام رو بستم و دوباره باز کردم.نه واقعي بود.چيزي که روبروم بود واقعيت داشت.

خب همتون سرکار بودين دنياي جديد نبود همون توالت خودمون بود.فقط اين يکي خيلي بزرگ تر بود.فکر کنم اندازه ي اتاق خواب من بود.

از اونجايي که داشتم ميترکيدم فکر ميکردم وارد بهشت شدم.بعد از چند دقيقه اومدم بيرون.در رو که باز کردم اول همه جا رو نگاه کردم تا ببينم کسي نباشه.وقتي مطمئن شدم کسي نيست در توالت رو بستم و پريدم بيرون.

ميخواستم از پله ها بيام پايين که اون پنجرهه بهم چشمک زد و گفت بيا عزيزم بيا يکم پيش من

romangram.com | @romangram_com