#دختر_فوتبالیست_پارت_230
من-نخير تنهايي رو ترجيح ميدم
سيامک رويه مبل روبروييم نشست و زل زد بهم.منم بي هيچ پروايي زل زدم تو چشماي مشکي گستاخش.سر صحبت رو باز کرد
سيامک-شما خيلي به چشمم اشنا ميايد
من-اما شما اصلا براي من اشنا نيستيد
سيامک يکم رو صورتم دقيق تر شد و گفت:اما خيلي اشنا ميزني ها
کم کم احساس کردم داره اوضاع خيط ميشه براي همين سريع از جان بلند شدم و گفتم داريد اشتباه ميکنيد.
تا خواستم از جلوش رد بشم چشام تو چشماي قهوه اي کوهيار گره خورد.
روبروي ما ايستاده بود و اخماي درهم تماشامون ميکرد.واي همين يه قلم رو کم داشتم.باز رگ غيرت اين رو کجاي دلم جا بدم؟
کوهيار-دختر خاله نميخواي بياي پيش ما؟
دختر خاله بهونه اي بود واسه دور کردن سيامک از من
سيامک از جاش بلند شد و اومد پهلوي من ايستاد و گفت:کوهيار جان من ميتونم يکم بيشتر با دختر خاله ي بي نظيرت اشنا بشم؟
رگ گردن کوهيار از اندازه ي واقعيش بزرگ تر شد.صداش خش دارشد و زمزمه وار گفت:نخير
دست من رو کشيد و با خودش برد.دستم رو از تو دستاش کشيدم بيرون و گفتم:وحشي چيکار ميکني؟دستم کنده شد
romangram.com | @romangram_com