#دختر_فوتبالیست_پارت_229


تي شرت سبز تيره با شلوار مشکي پوشيده بود.همخوني رنگ لباسش با چشاش جذابيتش رو دو چندان کرده بود.

برام جالب بود که کوهيار منو به اونا معرفي نکرد....انگار از قبل ميشناختنم

مامانش-دخترم امشب اين مهموني رو به مناسبت برد تيم کوهيار گرفتيم.اميدوارم بهت خوش بگذره

نفس راحتي کشيدم.پس حدسم درست بود واسه مسابقه بوده نه واسه عروسي و دامادي و اين چيزا....

من-اوووه بله باخبر بودم.درجوار شما حتما خوش ميگذره

وقتي وارد خونه شدم انگاري وارد دنياي جديدي شدم.خونه خيلي بزرگ بود.همه چيز شيک و گرون قيمت بودن.پله هاي چوبي که وسط خونه قرار داشتن و خونه رو به طبقه ي بالا وصل ميکردن ، ابهت زيادي به خونه بخشيده بودن.

مهموناي زيادي بودن که حدس ميزدم بيشتريا فاميلاشون باشن.چند تا از بچه هاي باشگاه رو هم ديدم.نميدونستم برم پيششون يا نه....

بعد از اينکه لباسام رو عوض کردم با همون پيرهنم و کتش تو مجلس حاضر شدم.مستخدما تند تند از مهمونا پذيرايي ميکردن و نسرين مادر کوهيار هم همشون رو زير نظر داشت تا از کيفيت کارشون مطمئن بشه.

کوهيار هم با داداشش کوروس داشتن با چند تا پسر صحبت ميکردن.پيش بچه ها ي باشگاه هم روم نميشد برم براي همين رويه يکي از مبلا که کنار پنجره ي قدي بلند خونه قرار داشت نشستم و شربت به دست به سياهي اسمون زل زدم.

صداي همهمه ي جمعيت سر حالم مياورد.هميشه همينجوري بودم از بودن تويه جمع سرخوش ميشدم.اما الان نميشد برم با همه گرم بگيرم چون تقريبا کسي رو نميشناختم.

تو عالم خودم بودکم که يکي از بچه هاي باشگاه که ميدونستم از اون دختر بازاش هست اومد نزديکم و گفت:ملکه ي زيبايي امشب همراه نميخوان؟

پسره ي سيريش زبون باز.....


romangram.com | @romangram_com