#دختر_فوتبالیست_پارت_215


تماشاچيا زياد بودن.اما نه خيلي....

همه مثه ماست نشسته بودن....نه دستي نه تشويقي.....





________________________________________

خيرسرشون اومده بودن اينجا روحيه بدن....تو ور خدا نگا مثه مونگولا واستادم به تماشاچيا گير دادم.

محبي چند نفر رو صدا کرد و گفت:شماها ذخيره

با قيافه ي وارفته اي به محبي نگا کردم.اونم يه ابروش رو داد بالا.

عجب بدبختي....منم ذخيره بودم.کلا اين تابستون شانس با من زيادي ياره.

محبي اومد سمتمون و کلي روحيه داد....طفلي چه جوشي داشت ميزد.بعدشم همرو جمع کرد و يه عکس دسته جمعي گرفت ازمون.

همينجور داشتم اطراف رو ديد ميزدم.که يهو يکي از بچه ها دستمو کشيد و با خودش به سمت بقيه ي ذخيره ها برد.

چقدر گيج شده بودم.البته که من هميشه ي خدا گيج بودم.الانم بخاطر استرس بدتر شده بودم.وقتي نشستم يکم حالم بهتر شد.کوهيار رو وسط زمين ديدم که با اقتدار واستاده و به کاپيتان تيم مقابل زل زده.


romangram.com | @romangram_com