#دختر_فوتبالیست_پارت_214

پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم زيارت

بلند بلند ميخوندم و بچه ها دست ميزدن و چند نفري وسط اتوبوس ميرقصيدن.يکي از بچه ها هم رو شيشه ضرب گرفت.با ترس به شيشه نگا ميکردم و هر لحظه منتظر بودم بريزه پايين.جو اتوبوس به کلي تغيير کرده بود.معلوم بود همه روحيه گرفتن.چون داشتن ميخنديدن و دست ميزدن.اتوبوس جلوي ورزشگاه نگه داشت و همه ي بچه ها دست زدن.يکي يکي همه پياده شديم.واستاده بودم عين بز به ورزشگاه نگه ميکردم که گرمي دستي رو احساس کردم.

به کوهيار که حالا با لبخند ارومي کنارم واستاده بود زل زدم.همينجوري بهم زل زده بوديم که يهو به خودم اومدم و بلند گفتم:بخدا اگه ببازيم همين جفت چشات رو از حدقه در ميارم.

کوهيار خنديد و گفت:اگه برديم چيکار ميکني؟

با خودم فکر کردم و گفتم:همين جفت چشات رو بوس ميکنم

کوهيار لبخندي زد و گفت:من حاضرم ببازم ولي اون لباي شتري تو چشماي ظريفم رو بوس نکنن

پس گردنش زدم و گفتم:خيليم دلت بخواد

سلانه سلانه وارد ورزشگاه شدم.واااي يا مامان.....چقدر اينجا گندس

يکي از بچه ها پشتم زد و گفت:برو ديگه

پشت سر بقيه وارد رخت کن شدم.مربي شيشه اب رو به سمتم پرت کرد.رو هوا گرفتمش و لاجرعه سر کشيدمش.

با سر استينم دور دهنم رو خشک کردم...همه ي بچه ها داشتن يه کاري انحام ميدادن.بدنم رو گرم کردم.تقريبا 45 دقيقه بعد همه اماده بوديم.رفتيم وارد زمين شديم.تيم حريف رو که ديدم بدنم شل شد....

ماشالا همه قولي بودن واسه خودشون.مامانشون به اينا چي ميدن ميخورن که اينجورين؟

به اندام ظريف خودم که تو لباسا گم شده بود نگاه کردم.عرق سرد رو از پيشونيم پاک کردم و ديگه بهشون نگا نکردم.

romangram.com | @romangram_com