#دختر_فوتبالیست_پارت_216

فداش...زدم تو سر خودم و گفتم ادم باش دختر

اصلا به من چه اون زيادي خوشگل و خوش تيپه به من چه.حالا که خدا همچين هنر دستي نشون داده چرا من نبايد نگاش کنم؟

با سوت داور بازي شروع شد.

يکم به بچه ها که داشتن با اخرين توانشون تکنيکا رو روي زمين پياده ميکردن نگا کردم.طفليا چه زوريم ميزدن.نيم ساعتي از بازي ميگذشت که ديدم يکم خستم واسه همين سرم رو گذاشتم رو شونه ي بغليم.داشتم به کوهيار که همه جوره هواي بچه ها رو داشت نگاه ميکردم.ولي ديگه بعدش چيزي نفهميدم و چشام گرم شد....

با تکونا ي بغليم از خواب بيدار شدم.يکي از پسرا که اسمش باربد بود بالاي سرم واستاده بود.

من-اااا....چند وقته من خوابيدم؟

باربد-نيمه اول تموم شد

چشام رو با دست ماليدم و گفتم:واي خدارو شکرنصفش رد شد

باربد با يه خنده ي ناز گفت:بميرم واست شهاب جان چقدر استرس داري

منم کم نيوردم و گفتم:اره والا از استرس زياد نتونستم به بازي نگاه کنم

همه با هم رفتيم رخت کن.محبي يکم ديگه حرف زد.منم تند تند خميازه ميکشيدم.يه بارم که وسط خميازم مچم رو گرفت.دهنم رو تا اخرين حدش باز کرده بودم اما يهو نگاه تيز محبي روم ثابت موند.خيلي صحنه ي بدي بود خدا براي هيچکس نياره....

******

دوباره رو صندليم نشستم.اما محبي بدو بدو اومد سمتم و گفت اين نيمه تو بايد وارد زمين بشي.

romangram.com | @romangram_com