#دختر_فوتبالیست_پارت_210

دوساعتي از برگشتنم ميگذشت.دوسداشتم برم پيشه کوهيار.واسه همين از اتاق زدم بيرون.خودم رو مرتب کردم و در اتاقش رو زدم.

بعد از چند دقيقه کوهيار با چشماي خواب الود و نيمه باز اومد بيرون.سريع پريدم بغلش و از گردنش اويز شدم.کوهيار اول چند دقيقه هيچي نفهميد.اما بعدش به خودش اومد و بلند بلند خنديد.دستش رو خلقه کرد دور کمرم و وسط سالن چرخوندم.وقتي گذاشتم پايين زل زد بهم و گفت:عروسک تو اينجا چيکار ميکني؟

خنده اي از سر سرخوشي کردم و گفتم:دلم واسه هم اتاقيت تنگ شده بود.

کوهياري نگاهي شيطنت بار بهم کردو گفت:هم اتاقي ندارم ...اون حذف شد

سرم رو پايين انداختم و دوباره خنديدم.خفن ضايع شده بودم.

کوهيار-يعني ادم پنچري قطار بگيره ولي ضايع نشه

سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:منکه ضايع نشدم

کوهيار-نه جدي واسه چي اومدي؟

من-ميخواي برم؟

کوهيار-شوخي نکن ديگه بگو

من-خب....راستش من به خواست خودم رفتم....واسه اينکه ريا نشه و از اين حرفا

کوهيار به حالت مسخره اي سرش رو تکون داد و لباش رو کج کرد.

من-دارم جدي ميگم ها....ولي محبي بهم زنگيد و گفت نه تو حيفي بايد بموني.بعدشم از اون اصرار از من انکار از اون اصرار از من انکار....اخرشم قبوليدم و اومدم

romangram.com | @romangram_com