#دختر_فوتبالیست_پارت_209


ريز ريز داشتم ميخنديدم که چشماي به خون نشسته ي زنه باعث شد رسما خفه بشم.ولي از رو نرفتم و دوباره گفتم:20 سال ديگه هم ما از دختر پسراي زمان خودمون تعريف ميکنيم....

دوباره خنديدم.تا راه ديگه زنه چيزي نگفت.منم همش ياد حرفام ميفتادم و ميخنديدم.

جلوي باشگاه که واستد با ه ذوق گنده از ماشين پياده شدم.زنه گازش رو گرفت و رفت.منم رفتم گوشه ي ديوار و لباسام رو عوض کردم.وارد باشگاه شدم.ديدن پسرا دوباره باعث شد احساس خوبي بهم دست بده.احساس اينکه اين موقعيت ماله منه و هيچکس نميتونه ازم بگيرش.

تا دفتر محبي خيلي راه بود.واسه همين يه فاتحه واسه باباي طرف خوندم.کلي هم دعا به جونش کردم که چقدر به موقع رفته.چون باعث شده بود يه جون دوباره بهم داده بشه.فدا مداش.

وقتي رفتم پيشه محبي بهم گفت ميتونم دوباره برم همون اتاقه خودم.همون ساعت ها هم برم سر تمرين.امروز فقط ميرفتم باشگاه بدن سازي.بقيه ي تمرينا از فردا بود.چون تازه اومده بودم و مثلا خسته بودم.نميدونست تو تموم راه خوابيده بودم.وارد اتاق خودم که شدم چشمم به کسري افتاد که داشت مثله خاله زنکا با گوشيش ميحرفيد و ميخنديد.نگاهي بهم انداخت و يهو از روي تختش بلند شد.گوشيش رو قطع کردو اومد سمتم و بغلم کرد.



________________________________________

کسري-چطوري رفيق؟

من-خوبم

کسري-برگشتي؟

من-پ نه پ جا خواب نداشتم گذاشتن دوباره همينجا استقرار داشته باشم

کسري خنديد.منم خنديدم.سرخوش شده بودم.از برگشتنم....


romangram.com | @romangram_com