#دختر_فوتبالیست_پارت_208
محبي-پسرم برو يه ليوان اب بخور هيجان زياد واسه سنت خوب نيست
به شوخي محبي خنديدم و گفتم:محبي جون عاشقتم
ولي سريع دستم رو گذاشتم جلوي دهنم و سريع خدافظي کردم.
هنوز صداي محبي تو گوشم پيچيده بود.ميتوني بياي...ميتوني بياي....
کلي پايين و بالا پريدم و سريع رفتم خبر رو به مامان دادم.مامان هم کلي ذوق کرد.
تمام روز خونه رو پر از انرژي کردم.حتي بابا و شهاب هم تعجب کرده بودن.به بابا گفتم دوباره ميخوام برم پيشه مادرجون.اونم قبول کرد و گفت تعطيلات توئه هر کار دوس داري باهاش بکن.
شب قايمکي ساکم رو بستم.موقع خواب رفتم پيشه شهاب خوابيدم.
صبح شهاب بيدارم کرد و گفت سريع تر راه بيفتم برم تهران.اونم فکر ميکرد دارم ميرم پيشه مادرجون.توهم زده بودش پسره رو.نميدونست بهنوش بدبخت يه پاش کرج بود و يه پاش خونه ي مادر جون.
تاکسي رو ترجيح دادم واسه ي همين زنگ زدم به تاکسي بانوان.سوار تاکسي که شدم چشمم به يه پيرزن 50 ساله افتاد.نفس عميقي کشيدم و با خودم گفتم تا تهرون بايد تحملش کنم.
هنوز راه نيفتاده بوديم زنه شروع کرد به حرف زدن.کلي سوال پيچم کردم.يا حضرت فيل چقدرم که پر چونس.....
وسطاي راه وقتي داشت از پسرش که تو تصادف مرده بود حرف ميزد خوابم برد.ديگه نميتونستم خودم رو نگه دارم.چشام رفت و بيهوش شدم.وقتي بيدار شدم اول چشمم به اخماي گره خرده ي زنه افتاد.طفلي داشت حرف ميزد و من رفتم اون دنيا.به اين ميگن گوش شنوا.با خودم داشتم ميخنديدم که زنه گفت:دخترم دختراي قديم حداقل واسه حرف بزرگترشون تره خورد ميکردن.
با خنده گفتم:اي خانوم جان ديگه حسرت خوردن روزاي گذشته سودي نداره....
زنه چپ چپ بهم نگاه کرد.يکم باخودم فکر کردم و گفتم:راستي پس بگو چرا تو رِنج سناي شما همش از دختر پسراي قديم تعريف ميکنن....چون خودشون بودن....اگه از خودتون تعريف نکينين پس ميخواسته از ما دسته بيلا تعريف کنين؟
romangram.com | @romangram_com