#دختر_فوتبالیست_پارت_206

با عصبانيت دستم و کبوندم رو ميز.برنجا يکم پرت شدن بالا.مامان که به اين کاراي من عادت داشت با خنده بهم نگاه کرد.

بلند بلند گفتم:اگه منم پسر بودم چي ميشد؟منم دوس دارم برم فوتبال نگاه کنم.....چرا من نميتونم برم؟....ميدوني چرا؟چون اونا بهم زل ميزنن باعث گناه اونا ميشم....چرا رفتن اونا رو ممنوع نميکنن تا ما بريم؟...اهان ميدوني چرا؟چون اونا مردن....چون اونا همه کاره ي جامعن....اصلا من چه حقي دارم اعتراض کنم؟برن...به درک برن....

حرفايي که خيلي وقت بود تو دلم جمع شده بودن رو سر مامانم خاللي ميکردم.ايندفعه با شدت بيشتري داد زدم:رفتن مانتو بخرم پسره زل زده به هيکلم ميگه فدات بشم هر سايزي بهت بدم بهت ميخوره....منتظر تاکسي واستادم چون اون قراضه خراب شده بود....پسره واستاده جلو پام ميگه کجا ميخوره مسيرت در خدمتت باشم....امنيت ندارم ميخوام از خونه برم بيرون.هر چند دقيقه يه بار برميگردم پشت سرم رو نگاه ميکنم.نميتونم بيشتر از 9 شب تنها بيرون از خونه بمونم.چرا چون ممکنه فکر کنن فاحشم....ممکنه دنبالم کنن....چرا چون مردن....نياز جسمي دارن....به هرکي ميگم ميگه سنشون ايجاد ميکنه....راست ميگن ما به درک سن اوناها مهمه....نيازهاي اونا مهمه....ماچه کاره ايم....گشاد ترين مانتوم رو پوشيدم پسره زل زده بهم....حتما بايد پوشيه بزنم تا تو اون مغز کوچيکت بگنجه من فاحشه نيستم...از اونور خيابون برام سوت ميزنه....نگاش کردم با خودم ميگم که چي....خب که چي شد الان سوت زدي.....فهميدم هستي.....منم دلم ميخواد موتور سوار بشم ولي نميتونم چرا چون بهم نگاه ميکنن....نگاهاشون به درک...اصلا مردم به درک....بذار انقدر نگاه کنن تا چشاشون در بياد...ولي خودم رو چيکار کنم که معذب ميشم....بابا منم ادمم.....

مامانم اومد بدن لرزونم رو تو بغلش گرفت...هيچوقت فکرنميکرد دختر شاد و شنگولش اينقدر شاکي باشه....

ادامه دادم:همش که نميشه چشات رو ببندي....ميخواي زنذدگي کني....نميتوني که خفه بشي....ميگن نه تو بدبيني....بعضي وقتا از دختر بودن خودم متنفر ميشم....از دخترا متنفر ميشم.چرا چون جامعه اينجوريم کرده.پسره هر غلطي ميخواد ميکنه اخرم ميگن پسره...ميخوام با پسره صحبت کنم همچين بهم نگاه ميکنن انگاري لخت واستادم جلوش دام بهش چراغ سبز ميدم....منم دوست دارم با جنس مخالفم دوست بشم....ولي مگه ميذارن....مگه لعنتيا ميذارن....ميگن نه نبايد اين کارو بکني درست نيست....ميگن بايد پاک بموني....اقاجون منم ادمم ميخوام با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم....بخدا خسته شدم ازبس همه اومدن درباره ي دوس پسراشون باهام حرف زدن...مگه من دل ندارم مگه من کشش ندارم...خب منم دوس دارم....ولي ميگن تو اجازه نداري....بايد بشيني کنار خانوادت تو خونه بپوسي تا اخرش يکي بياد ببرت....حق عاشق شدن نداري...چون ما از اون دخترا نيستيم....مامان بعضي وقتا ميخوام به خاطر اين موضوعاي به ظاهر پيش پا افتاده خودم رو بشکم....اين موضوعاي ساده شدن تمام دغدغه فکريم....ولي کيه که بفهمه....

مامانم اروم اروم نازم ميکرد و سعي ميکرد ارومم کنه....وقتي اين حرفا رو بهش زدم خيلي اروم تر شدم....حالا احساس بهتري داشتم

حدودا يه ساعت بعد رفتم تو اتاقم....اما تمام مدت به اين حرف مامانم که ميگفت خب تو هم برو با پسرا دوست شو ميخنديدم.با زنگ گوشيم يه جهش گنده زدم و خودم رو پرت کردم رو گوشي.شماره ي محبي بود.تعجب کردم اخه اون چيکار باهام داشت.معلوم نبود.خوب شد بهش گفتم خطم رو عوض کردم وگرنه الان به شهاب زنگ ميزد.

من-بله

محبي-سلام پسرم منم محبي

من-سلام اقاي محبي.بله شناختم.خوبيد شما؟

از تغيير صدام خندم گرفته بود.دقيقا جايي که بايد خفه بشم کر کر ميزنم زير خنده.

محبي-اره پسرم خوبم.کارت داشتم

من-امرتون...بفرماييد

romangram.com | @romangram_com