#دختر_فوتبالیست_پارت_205


بابا و شهاب درباره ي حالت هاي جديدم چيزي نفهميدن.اينکه بيشتر موقع ها تو اتاقم بودم.چون من اونقدر ادم سرحالي بودم که حتي تو بدترين حالت ها ي روحي بازم ميتونستم نقش يه ادم شاد و بي غم رو بازي کنم.اينکه ردم کرده بودن ضربه ي بدي به روحم وارد کرده بود.اما بايد باهاش کنار ميومدم....بايد....

يه هفته از اون ماجرا ميگذشت و من روز به روز راحت تر با قضيه کنار اومدم.حالا فکر کردن به روزاي بامزه اي که تو اون باشگاه داشتم برام اسون تر شده بود.ولي هنوزم يه گوشه از قلبم درد ميکرد.

مامان هم فهميده بود حالم زياد خوب نيست براي همين خيلي تو اين يه هفته باهام صحبت کرد.چقدر خانوادت تو اين حالت هاي روحي ميتونن برات مرحم باشن....حتي با يه نگاه.....

خبرا رو به نسيم و بهنوش دادم و اونا هم کلي ناراحت شدن.نسيم هم گفت از زندگي با بهروز خيلي راضيه و اون پسر خيلي عاقليه.خدا رو شکر....

بهنوش هم خبر خواستگاري فرهاد رو بهم داد.خانوادش راضي بودن.پس اون هم داره سر و سامون ميگيره.وقتي درباره ي شرطمون پرسيدن چيزه زيادي براي گفتن نداشتم.فقط پشت تلفن به هردوشون يه خنده پس دادم.

*********

تابش مستقيم نور توي چشمام باعث شد سرم رو بکنم زير پتو.واي خدا باز الان بايد بيدار بشم و فکر و خيال بکنم.ديگه خسته شدم....

قبل از هر کاري سريع پريدم سر کشوم تا برم حموم.از تمام حموم فقط دو قسمتش رو خيلي دوس داشتم.يکي اينکه ميتونستي با صداي نحست بلند بلند واسه خودت اهنگاي خز بخوني....يکي ديگه همين قسمتش بايد لباس انتخاب ميکردي.

لباسام رو با ذوق و شوق کنار ميزدم.تي شرت ليموييم چشم رو گرفت.با يه شلوارک نارنجي پريدم تو حموم.

وقتي برگشتم احساس خيلي بهتري داشتم.حوله رو کشيدم و موهام تا خشکشون کنم.حوله به دست رفتم پايين.صداي اخبار تمام خونه رو برداشته بود.رفتم تو اشپزخونه و به مامان صبح بخير گفتم.

من-پس بابا و شازده کجان؟

مامان همونجور که داشت برنج ها رو پاک ميکردبا خنده گفت:رفتن استاديوم


romangram.com | @romangram_com