#دختر_فوتبالیست_پارت_202
من-باشه اما فقط ساعت 8 تا 9 شب زنگ ميزني
کوهيار-اخه چرا؟
من-چون ميواخم بهت خبر بدم دقيقا کي بياي اشغالامون رو ببري
کوهيار-باشه ميام اما به بابات بگم من کيم؟
من-اشغالي محلمون ديگه.....من برم ديگه دستت کيلو کيلو طلا
کوهيار-خب شمارت چي؟
خودکارم رو در اوردم و رو دفترچه يادداشتي که رو داشتبورد بود شمارم رو نوشتم.پايينشم نوشتم.خانم طلا
کوهيار نگاهي به کاغذ انداختو گفت:مرسي
من-مرسي نه ممنون
کوهيار لبخند زد.داشتم از ماشين پياده ميشدم که کوهيار سريع دستم رو گرفت و گفت:من هنوز اسمت رو نميدونم
من-هنوز دير نميشه
دستم رو از دستاش کشيدم بيرون و رفتم سمت در.کليد انداختم و وارد شدم.در رو که بستم از سوراخ گوشه ي در رفتم به کوهيار زل زدم.به روبرو خيره شده بود.اما يهو گاز رو گرفت و رفت.
نفس عميقي کشيدم و به خودم گفتم:دوباره همون زندگي سگي خودم....
romangram.com | @romangram_com