#دختر_فوتبالیست_پارت_199


کوهيار رو تختم نشست و به چمدونم زل زد.چيزي نميگفت فقط گاهي اوقات نگاهي بهم مينداخت.کلافه بهشش گفتم:چي ميخواي؟

کوهيار سرش رو انداخت پايين و گفت:4روز ديگه عروسيه نيازه

عصابي سرم رو تکون دادمو گفتم:برو گمشو با اون نيازت.اين همه مدت از کارو زندگي خودم رو انداختم که تو رو بيارم سر عقل اونوقت وايستادي ميگي عروسي نيازه؟

کوهيار-فقط ميخواستم بدوني که ديگه برام مهم نيس

من-به من چه

چمدونم رو برداشتم و گوشيم رو در اوردم تا به تاکسي زنگ بزنم اما کوهيار گوشي رو ازم گرفت و گفت:خودم ميرسونمت

من-نميخوام خودم ميرم

کوهيار-بهت گفتم خودم ميبرمت

صداي بلند و قوي کوهيار باعث شد خفه شم.بيا 23 يال سنمه نميتونم خودم واسه خودم تصميم بگيرم.شيطونه ميگفت جفت پا برم تو چشاي خوشگلش.

چمدونم رو برداشت و رفت.خدا خيرش بده بدرد هرچي نخوره بارکش خوبي ميشه.

نگاه اخرم رو به اتاق انداختم و خودم رو به کوهيار رسوندم.قبلا با کسري خدافظي کرده بودم.مثه بچه ها ي تخس پشت سر کوهيار راه افتاده.

فداي قد و بالات بشم مادر.نياز کيلو چنده بيا خودم ميرم يکي از همين دختراي ترگل ورگل رو واست ميچنم.


romangram.com | @romangram_com