#دختر_فوتبالیست_پارت_198

شهاب جان و اما تو:......ردي

باورم نميشد.چشام چار تا شد.

من-اما چرا مربي

محبي-اونش به خودم مربوطه ردي

سرجام نشستمو سرم رو تو دستام گرفتم.اشک چشام رو محار کردم.نبايد ضعف نشون ميدادم.اشکالي نداره حالا که شده....اما نه من....من....اخه چرا

وقتي به خودم اومدم که کوهيار بالاي سرم ايستاده بود و ميگفت:خيلي متاسفم

با شدت از جام بلند شدم.خيلي عصباني بودم.سرش داد زدم:خفه شو فقط خفه شو.حوصلتو ندارم

به سمنه اتاقم دوييدم.چرا بايد اينجوري ميشد.اين حقه من نبود.

رو تختم رفتم و گريه کردم.سرم رو تو بالشت فرو کردم.يعني پس فردا بايد از اينجا ميرفتم.اي خدا چرا اخه چرا.....

تو اين دو روز اخري به همه جاي ورزشگاه سرک کشيدم.اما پيش محبي نرفتم.غرورم اينجا ازمن قوي تر بود.

خاک بر سر اين کوهيار کنن.منو از رابدر کرد.اينقدر که کلاسا رو ميپيچونديم و ميرفتيم شام ميخورديم.واي کوهيار.....چقدر با هم خوش گذرونديم.....

داشتم وسايلم رو جمع ميکردم که کوهيار اومد تو اتاق.

اروم گفتم:اتاق در داره

romangram.com | @romangram_com