#دختر_فوتبالیست_پارت_197


اين دو هفته مثه برق و باد گذشت.پيرشدم رفت پي کارش.

تو اين دو هفته همش با کوهيار اين و اونور ميرفتيم.تقريبا روحيه ي کوهيار رو برگردونده بودم.ايولا به خودم.خيلي بهم عادت کرده بوديم.هرجا ميرفتيم با هم بوديم.تو مسابقه ها هم پل ميکاشتيم.

روزي که محبي ميخواست اعضاي تيم مسابقه ي اصلي رو انتخاب کنه رسيد.از صبحش دلشوره داشتم.خيلي وحشتناک بود.اگه ردم ميکرد چي.پدرم در ميومد.سه هفته ي ديگه هم به مسابقه داشتيم.نبايد ردم ميکرد.من واسه اين مسابقه خيلي زحمت کشيده بودم.از خيلي چيزا گذشتم.نبايد ردم ميکرد.

اگه ردم ميکرد خودم پدرپدرپدر سوختش رو در ميوردم.نه بابا شيرين عرضشو نداري.

لباسام رو عوض کردم و رفتم سر زمين.استراب از صورت همه معلوم بود.اوناها هم حالشون از من بهتر نبود.کوهيار رو ديدم که بيخيال داشت با يکي از بچه ها صحبت ميکرد.معلوم بود که اون حذف نميشه.محبي که اومد همه ي بچه ها ميخکوب شدن.ليست حضور غياب دستش بود.نگاهي به همه انداخت و خواست دايره ببنديم.

محبي-تو تمام اين مدت وقت داشتين خودتون رو ثابت کنين.حالا وقتش رسيده نتيجه ي زحمتاتون رو ببينين.از اول ليست شروع ميکنم.

محمدرضا:رفت روبروش واستاد و بلند گفت:ردي

محمد رضا خيلي داغون شد.فقط به التماس افتاد اما محبي رفت سراغ بدي.

به کوهيار نگاه کردم با چشاش بهم اطمينان ميداد.انگاري ميگفت تو ميموني.اما خيلي دلشوره داشتم.

نوبت به کوهيار رسيد.محبي از همون دور بلند گفت:ميموني

کوهيار خنديد و گفت:خيلي ممنون

من جزو نفراي اخر بودم.وقتي نوبت به من رسيد کف دستام عرق کرده بود.پاهام يخ کردخ بود.کف دستام رو به شلوارم کشيدم و نفس عميق کشيدم.محبي نزديکم شد و زير چشمي بهم نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com