#دختر_فوتبالیست_پارت_179
________________________________________
يه هفته از اون ماجرا گذشت....وضعيت کوهيار رو درک نميکردم.
پيش من خوشحال بود.اما وقتي مچشو پشت ساختمون ميگرفتم يه جور ديگه بود.تو خودش بود.
ديگه پسر اينقدر اويزون؟
سرتمرين داشتم شر و شر عرق ميريختم.هواي گرم مرداد باعث شده بود لبام از خشکي پوست پوست بشه.واي الان خوراک من بود.واست تمرين پوست لبام رو ميکندم.اما اينقدر زياده روي کردم شوري خون رو احساس کردم.
تمرين که تموم شد تز بوي عرق داشتم خفه ميشدم.دلم تنگ شده واسه يه حمومي که بدون ترس از باز شدن در باشه.اي بابا....
داشتم به بچه ها خسته نباشيد ميگفتم.به کوهيار که رسيدم رو لبام دقيق شد و گفت:چيکار کردي با اينا؟
من-خب حال ميداد
کوهيارمشکوک نگام کرد و گفت:چي حال ميداد؟
من-کندن پوست لبم ديگه....الان تو دقيقا به چي مشکوک شدي؟
کوهيار خودشو جمع و جور کرد و گفت:هيچي
از حالتش سر در نياوردم.
romangram.com | @romangram_com