#دختر_فوتبالیست_پارت_178

کوهيار-خب بريم

من-ااااا زرنگي...بيا اينجا يکم اشتهات وا بشه بعدش بريم

کوهيار گيج از حرف من اومد کنارايستاد.اما سريع جلوي دماغش رو گرفت و دستم رو کشيد و منو از اونجا برد.تو محوطه که رسيديم گفت:تو يه ربع همونجا واستادي و يکم اينور تر و اونور تر نرفتي؟

من-خب چيکار کنم تو گفتي دسشويي.منم عقلم نرسيد ديگه

کوهيار با تاسف و خنده سرش رو تکون داد

با کلافگي گفتم:حالا تو که خيلي عقلت ميکشه کجاي دنيا رو گرفتي....

******

شام خوبي بود.در کل شب خوبي بود.بودن در کنار کوهيار خيلي فاز ميده.چون همش تو سر و کله ي هم ميزنيم.بايد کمکش کنم که نياز رو فراموش کنه.اصلا از ماراي نياز سر در نميارم.

نه به اون گريه کردن اون شبش و نه به اين جواب + دادنش.

اصلا واقعا کوهيار رو دوس داره؟

پس اون شرايط ازدواج چي بوده؟

واي حوصله ي فکر کردن به اين دوتا خل و چل رو ندارم.بذار هر غلطي ميخوان بکنن.اما خب اين وسط.....ولش کن بابا خواب مهم تره.



romangram.com | @romangram_com