#دختر_فوتبالیست_پارت_166
من-تو راه ميگم
دستش رو کشيدم و اونم پاشد.يواشکي يه تک به فريبا زدم.با نياز شروع به قدم زدن کرديم.شکل مرغابي راه ميرفت.از فکر خودم خندم گرفته بود.نياز نگاهي بهم کرد و لبخند مليحي زد.وقتي به فريبا نزديک شديم.خودم رو متعجب نشون دادم و به نياز گفتم:به نظرت اونا کين؟
نياز دقيق شد و گفت:نميدونم
با شيطنت گفتم:بيا بريم قافل گيرشون کنيم
فريبا به ديوار تکيه داده بود و کوهيار روبروش بود.يه جايه خفني هم واستاده بودن......
________________________________________
با شيطنت گفتم:بيا بريم قافل گيرشون کنيم
فريبا به ديوار تکيه داده بود و کوهيار روبروش بود.يه جايه خفني هم واستاده بودن که منم بهشون شک کردم.اين نياز هم که از همه جا بيخبر گفت:اره بيا بريم ببينيم کين
هرچي جلوتر ميرفتيم احساس کردم دستاي نياز که تو دستمه داره سرد تر ميشه.نگاهي بهش انداختم و تو همون نور کم هم متوجه رنگ پريدگيش شدم.
من-نياز چيزي شده؟
نياز-نه
romangram.com | @romangram_com