#دختر_فوتبالیست_پارت_126
واي خدا يکي اين دوتا رو جمع کنه.حالم رو بهم زدن.منم مثه اين اويزونا بهشون زل زده بودم.تا نگاهشون به من افتاد زدن زير خنده.منم لبخنده اجباري زدم و کلافه گفتم:بيرم پارک بعدشم به من شام بدين
________________________________________
کوهيار چشمکي بهم زد و گفت باشه
سوار ماشين شديم.جرات نداشتم چادر رو در بيارم.شايد نياز ميشناختتم
اما داشتم تو اون پارچه ي سياه دو متري خفه ميشدم.
هندزفري رو بيشتر تو گوشم فشار دادم تا صداي خنده هاي اون دوتا کوسه ي عاشق اذيتم نکنه.
تا الان که تمام نقشه هام گرفته.
قدم بعديم رو چه غلطي بکنم؟ديگه ترفند رستوران و پارک و اين جور چيزا به دردم نميخوره.
جلوي يه پارک واستاديم.از ماشين پياده شديم.اون دو تا جلو جلو راه ميرفتن و منم مثه جوجه اردک زشت پشتشون.حداقل بادکنکي بستني کوفني مرگي بهم ميدادن که سرگرم باشم.
رو يه نيمکت نشستن.هنوزم داشتن زر زر ميکردن.اما من به راهم ادامه دادم.
پاهام داشتن جز جز ميکردن.4 دوره که دارم دوره پارک رو متر ميکنم اما صحبتاي اين دو تا تموم نميشه.
romangram.com | @romangram_com