#دختر_فوتبالیست_پارت_121


برگشتم به سمتش و گفتم:دارم ميرم يکم هوا بخورم

باباش خنديد و گفت:بيا بريم تو.بيا بريم اينقدر منو اذيت نکن

اي بابا.از کنار باغچه ي بزرگشون که پر بود از انواع گل ها رد شدم

بوي خاک خيس که تو تمام سرم پيچيده بود داشت ديوونم ميکرد.

از وقتي اقاجون فوت کرده بود ديگه اين بوي اشنا رو تجربه نکرده بودم.کجايي اقا جونم که دلم برات تنگ شده( )

به ساختمون خونشون نگاه کردم.

يه ساختمون يه طبقه بود.با ساخت قديم.شايد در حد 250 متر بود.

وارد خونه شديم و اولين چيزي که به صورتم برخورد کرد بوي خوش غذاي خونگي بود.

بوي فسنجون.چقدر دلم واسه مامانم و فسنجوناش تنگ شده.....

باباش-سلام خانومم من اومدم

نياز از توي اشپزخونه اومد بيرون.و با تعجب به من نگاه کرد اما بعدش به سمته باباش رفت و بوسش کرد

نياز-سلام بابا جونم


romangram.com | @romangram_com