#دختر_فوتبالیست_پارت_109
از پله ها بالا رفتم و در زدم.يه نگاه ديگه به حياط سرسبزش کردم.يه باغچه ي مربع شکل دقيقا وسط حياط بود که هميشه ي خدا سرسبز بود.چون هر روز باغبون مادرجون بهش ميرسيد.
وضع مالي مادر جون خيلي خوب بود.به خاطر ارثي که از اقاجون بهش رسيده بود.هيچوقت عشق بين اين پير مرد وپيرزن رو يادم نميره.چقدر همو دوس داشتن.اما اقاجون با يه ماشين تصادف کرد و درجا مرد.اي بابا.....
بهنوش در باز کرد با ديدن من جيغي کشيد و پريد بغلم:خاک بر سر تو کجا بودي؟
از بغلم پرتش کردم اونور و گفتم:خاک بر سر خودتي و اون اقاي سادت.من نميدونم چي به خوردش دادي که اونجوري شيفتت شده.بکش کنار ميخوام برم مادر جووونم رو ببينم
بهنوش-اره جونه بي ارزش خودت
و رفت کنار.لپش رو کشيدم و بعد از يه ساعتي که کنار مادر جون نشستم با هم رفتيم طبقه ي بالا
نشستم رو تخت و گفتم:پس کو نسيم؟
بهنوش يهو شروع کردد به بشکن زدن و غر دادن و با خوشحالي گفت:امشب قرار اقاشون بيان خواستگاريش
من-واي ايول.....حالا خوبه خواستگاري تو نيومده که اينقدر غر ميدي
بهنوش-فکر کردي همه مثه خودت بي بخار و بي ذوقن؟نخير.....
من-چه خبر از فرهاد؟
بهنوش-هنوز نفس ميکشه
romangram.com | @romangram_com