#دختر_بوکسور_پارت_284

..نمیتونه انکار کنه که از لمس وجودت تا مرز سکته میره ...

خیلی خوشحال شدم خیلی ..یعنی آرتا مال من بود ؟ عشق من بود ؟ الان دیگه داشتم از خوشحالی اشک میریختم ..خیلی خوشحال بودم ..

آرتا _ خانمم میخوام برات بگم ..پس گوش کن ..زمانی که 16 سالم بود واسه پدرم یه معموریت فوری اومد که باید بریم آلمان خب اون موقع من بچه بودم و دوران جونی کلم داغ بود متوجه نبودم ..قبل از اینکه بریم پدر و مادرامون ما رو به عقد دائم هم در آوردن تا مال هم باشیم و اینکه من بزرگتر که شدم نرم دنبال کس دیگه ای پس به خاطر آرزوشون و حفظ روابط و چیزای دیگه ما رو عقد دائم کردن ..من یه پسر 16 ساله حالا یه زن 5 ساله داشتم ..خنده داره نه ؟ اون زمان حتی خودمم نمیدونستم که دارن چیکار میکنن وگرنه جلوشونو میگرفتم ..دو سال که گذشت متوجه خیلی چیزا شدم ..اینکه پدرم یه پلیس مخفیه و اینکه یه زن دارم کسی که حتی ندیدمش فقط و فقط ازش تعریف شنیدم ..این که خوشکله شیطونه ..زبون درازه و روز به روز داره بزرگتر میشه ..اولش نتونستم با موضوع کنار بیام ولی خب کاریم نمیشد کرد پس تصمیم گرفتم که باهاش کنار بیام ..تو سالهایی که درس میخوندم هیچوقت طرف کسی نرفتم خودمو مسئول میدونستم نسبت به دختری که حتی نمیدونستم چه شکلیه ..تا اینکه دانشگاه قبول شدم تو رشته ی پلیس و..تو دوران دانشگاه و تحصیل فقط و فقط سرگرم درس و ورزش بودم به دلیل علاقه ی زیادی که به ورزش داشتم کیک بکس رو انتخاب کردم ولی نمیدونستم که خانمم باهام تفاهم داره ( با مشت آروم زدم به شونش که خندید و ادامه داد ) تو سن 22 سالگی دانشگاه رو تموم کردم و وارد پلیس آلمان شدم ..چون هم کارم خوب بود و هم استعداد داشتم خیلی زود پشت سر هم ترفیع درجه میگرفتم و روز به روز پیشرفت میکردم تا جایی که اولین نفری بودم تو اداره که تو سن 30 سالگی به خاطر انجام معموریتی سخت و خطر ناک ترفیع درجه گرفتم و از سرهنگ دو شدم سرهنگ ..خیلی خوشحال بودم ..روز به روز تو کارم پیشرفت میکردم تا اینکه یه روز پدرم ازم خواست تا باهام صحبت کنه اولش نگران شدم ولی بعد از شنیدن حرفاش درمورد یه قاچاقچیه خطر ناک و اینکه دور و ور زنم میپلکه احساس خطر کردم ..احساسم از روی علاقه نبود خب چون من حتی یه بارم ندیده بودمت ولی حس بشر دوستیم مجبورم میکرد که این ماموریت رو قبول کنم .و قبول کردم ..با خوندن پرونده ای که پدرم دستم داد متوجه شدم که با باند خطر ناکی طرف هستیم و برای این کار هم حتما باید ایران باشم .......

واسه یه لحظه ساکت شد که صدام در اومد

_ اا بگو دیگه

آرتا _ باشه .....بخاطر همین بعد از همانگی های لازم و یه سری کارا به ایران برگشتیم .. درست یه هفته بعد همون روزی که داشتم از اداره برمیگشتم تا برم خونه ی دوست پدرم تو راه با یه دختر خانم تخس تصادف کردم .اولش خیلی عصبی شدم ولی با کارایی که اون میکرد یه جوری به ازش خوشم اومده بود ..واسه یه لحظه تو دلم گفتم کاش همسر منم اینطوری باشه خلاصه خدا میدونه که اون روز چقدر منو حرس داری فینقیل ..بعد از اون جریان به خونتون رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی شروع کردم به دیدن اطراف دوست داشتم زودتر ببینمت تا بدونم کی هستی و چه شکلی ؟ ولی کل حواسم پیش اونی بود که نزدیک بود زیر بگیرمش ..یه متی میگذشت که دیدم کسی نمیاد تعجب کرده بودم ولی همون موقع صدای بلند یه دختری که داشت جیغ جیغ میکرد منو متوجه خودش کرد ..خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم از اینکه تو همونی هستی که نزدیک بود بزنم بهت ..تو مدتی که ازت دور بودم همش فکرم دورو ورت بود و این واسم تعجب انگیز تا اینکه یه موقعیت پیش اومد تا همو بهتر بشناسیم ..راستش پیشنهاد اینکه بشم مربی بوکست رو خودم به پدرت دادم و اونم استقبال کرد ..( دوباره ساکت شد مثل اینکه داشت به همون موقع ها فکر میکرد ) اون شب تو آشپزخونه بودیم تو اولین دختری بودی که باهام اینطوری صحبت میکردی ..اولین بودی که تا مرز جنون عصبیم میکردی و اولین کسی که نمیتونستم خودمو در برابرش کنترل کنم .. زمانی که با ناز داشتی جلوم میر*ق*صیدی و میخوندی اون موقع بود که کنترلم و از دست دادم که اون مشکلات پیش اومد ...تو دورانی که پیش هم بودیم خیلی سعی میکردم که نزدیکت نشم میترسیدم بهت صدمه بزنم ..میترسیدم که تو دوستم نداشته باشی و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد ازت دوری کنم ولی مثل اینکه تو فکر دیگه ای کرده بودی ..اولین ب*و*سمون بهترین ب*و*سه ی عمرم بود مثل جونی بودم که تازه به دوران رسیده ..اولین نفری بودی که میب*و*سیدمش ولی بازم بعد از ب*و*سیدن پشیمون میشدم و اخلاقمو باهات سرد میکردم ..درست نمیدونم از کی عاشقت شدم ..از کی مهرت افتاد تو دلم از کی دیگه یه شب بدون فکر کردن بهت خوابم نمیبرد ولی هر چی بود بد گیر افتاده بودم ..اون شب تولد ..اون شب یکی از عالی ترین شبای زندگیم بود ولی تو م*س*ت بودی و این منو به تردید انداخته بود که حرفات از روی م*س*ت بودنه یا نه ولی هر چی که بود برای من خوب بود و دوست داشتنی ..من عاشقت شده بودم بدون اینکه بفهمم و از احساست نسبت به خودم بی خبر تا اینکه اون روز تو حرفامو با پدرم شنیدی و برداشت اشتبا کردی ..خدا میدونه که چه حالی شدم وقتی دیم نیستی ..یا وقتی که زنگ زدی و من صدای اون نامرد عوصی رو شندیم ( این قصمت رو با عصبانیت گفت ) کلی تلاش کردیم تا اینکه جایگاهشو پیدا کردیم همش خدا خدا میکردم که دیر نشده باشه ..همین که به پشت در ویلا رسیدم با صدای جیغ خفت دیدمت که انداختت تو ماشین عصبی بودم و کارامم دست خودم نبود با ماشین دنبالتون بودیم تا اینکه یکی از پلیسا بی احتیاتی کرد و بدون دستور قبلی به سمت ماشین شلیک کرد گلوله به لاستیک برخورد کرد و ماشین چپ شد ..دنیا رو سرم خراب شد وانیا فکر کردم از دست دادمت ..به سختی از ماشین پیاده شدم حتی نمیتونستم راه برم ولی سینا و ونداد به سمت ماشین هجوم بردن و بدن نیمه جونتو از ماشین کشیدن بیرون و با سرعت به سمت بیمارستان اومدیم ..بقیشم که میدونی

بعد با یه حالت خاصی زل زد بهم ..با توضیحش هر چی گلگی ازش داشتم رفع شد ..

اون شب تا نزدیکیهای صبح کلی با هم حرف زدیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم ..الان که میدونستم اونم منو دوست داره یه حس عالی داشتم خیلی خوشحال بودم که کامل اعتراف کرد ولی هنوز یه سری سوالات مونده بود که باید از خودش میپریدم

آرتا هم اونشب کنار من روی تخت خوابید و صبح زود رفت ..منم منتظر شدم تا پدر و مادرم بیان دنبالم ا بریم خونه ..خدا رو شکر زیاد صدمه ندیده بودم فقط بدنم کوفته و کبود شده بود و اینم زیاد مهم نیود ..

.......................................

با صدای آرایشگر به خودم اومدم

آرایشگر _ وای خدای من چقدر تو ناز شدی دختر ..البته خوشکلم بودی الان بیشتر شدی ..

خب معلومه دیگه ..تو از کار خودت تعریف نکنی کی کنه ؟ لابد ننه ی اصغر کوتوله بچه پرو ..لبخندی بهش زدم و از جام بلند شدم رفتم

اتاق کناری واسه پوشیدن لباسم


romangram.com | @romangram_com