#دختر_بوکسور_پارت_282

شب شده بود و منم هر چه قدر منتظر موندم که آرتا میاد ولی نیومد و این دلمو شکست ..مطمئن شدم که دیگه منو نمیخواد...

با ناراحتی چشامو بستم که با صدای در سرمو برگردوندم و چشممو دوختم به در

چشمم به در بود که دیدم آرتا وارد شد ..تعجب کردم ..این چه وضعشه ؟ چرا این شکلی شده ؟ انگار از جنگ فرار کرده ..

مطمئن بودم که لباساش هنوز همون لباسایی هست که اون روز جلو در ویلا دیدمش و بعد بیهوش شدم ..موهاش بهم ریخته و تو هم بود ..ریشش خیلی بند شده بود و چشاشم قرمز قرمز بود ..یه سمت لباسش تو شلوار و یه کمیش هم بیرون بود ..

خیلی وضعیتش بد بود ..این چرا اینطوری بود ..اومد سمتم و و نشست لب تخت ..با اینکه تعجب کرده بودم ولی صورتمو ازش گرفتم و به سمت مخالفش نگاه کردم ..با صدایی که غم توش موج میزد صدام کرد

آرتا _ وانیا ...

_ .............

آرتا _ نمیخوای جوابمو بدی خانمم ؟

دلم ریخت ..اگه منو نمیخواد پس این حرفاش چیه ؟

_..............

دستشو گذاشت زیر چونم و صورتمو برگردوند سمت خودش ..

آرتا _ عزیزم ..خانمم چرا اون نگاتو ازم میگیری ؟ میخوای زجرم بدی ؟ دیگه بسه ؟

یه قطره اشک از چشمش ریخت ..منم داشتم اشک میریختم ..خدای من آرتا ی مغرور داره جلوی من اشک میریزه ..نه نه من گول این کاراشو نمیخورم ..اگه این دفعه هم خام بشم میشه وفعه ی دوم و من نمیخوام نه ..

_ برو بیرون


romangram.com | @romangram_com