#دختر_بوکسور_پارت_279
آغوشش نیازمند ..با کلی اصرار و اطمینان دادن بلاخره راضی شد که بیخیال گریه بشه و جاشو داد به وندی
وندی _ خاک تو سرت دختره ی دیوونه ؟ مگه من به تو نگفته بودم که حق نداری ولم کنی ؟ هان ؟بعد تو به چه جرعتی داداش گلتو ول
کردی ؟
با دست داشت تهدیدم میکرد و با لحن شوخی داشت حرف میزد ..دلم براش یه ذره بود ..خیلی وقت بود که دلم برای این حرفاش و دیوونه بازیایی که میکردیم لک زده بود ..از همه بیشتر دلم میخواست یه نفر رو ببینم ولی ..نبود
_ تو یکی دیگه حرف نزن که اصلا ازت انتظار نداشتم ..
وندی _ منو میگی ؟
_ آره
بعد رومو کردم سمت دیوار ..اولش فکر کرد که دارم باهاش شوخی میکنم واسه همین هر کار کرد نگاش نکرد وقتی فهمید که جدیم و
شوخی ندارم اومد نزدیک و کنارم نشست ..بعد سریع منو کشید تو بغلش ..
ونداد _ نبینم آبجی خانم گلم از دست من ناراحت باشه ؟ میدونم که کار درستی نکردیم ولی خب ما هم به فکر خودت بودیم که نگفتیم
..اینو مطمئن باش اگه میدونستیم میتونی باهاش کنار بیای بهت میگفتیم ..در هر صورت تو حق انتخاب داشتی ..ولی خودمونیما اگه
میدونستم آخر میشه این که اون کله پوک آبجیمو ازم بگیره عمرا تو رو میدادم بهش .
با این حرفش خندیدم ..حقا که داداش خودم بود
با دست زدم به شونش و محکم بغلش کردم .حق با وندی بود درسته لابد میدونستن اینطوری بهتره که چیزی بهم نگفتن پس تصمیم
romangram.com | @romangram_com