#دختر_بوکسور_پارت_278
رفتی تو کما و همه هم تقریبا ازت قطع امید کرده بودن ..ولی نمیدونم چی شد که یه دفعه به هوش اومدی و البته این بهوش اومدنتو باید
مدیون خدا باشی .
بعد هم با توضیح دادن یه سری چیزای دیگه و یه کمی شوخی از اتاق خارج شد ..پرستارم داشت خارج میشد که با حرفم ایستاد
_ ببخشید من اینجا تنهام ؟
پرستار _ نه عزیزم خونوادت بیرونن و شوهرتم که چسپیده به در ..ولی قدرشو بدون تو این مدت خیلی اذیت شده خیلی نگرانت بود ..
بعد رفت بیرون پرستار که رفت بیرون در اتاق باز شد و اول بابا بعد مامان و در آخر هم وندی اومدن داخل ..خدا میدونه که چقدر از
دیدنشون خوشحال شدم ولی هنوزم ازشون دلخور بودم ..چون تقریبا نصفی از زندگیمو ازم پنهون کرده بودن و اگه من اتفاقی نمیفهمیدم
معلوم نبود کی بهم میگفتن ..
رمو ازشون گرفتم ..
اول از همه مامان با گریه اومد سمتم و خودشو محکم انداخت روم و شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن
مامان _ خدا رو شکر که به هوش اومدی دخترم .. نزدیک بود سکته کنم ..تو که مارو ترسوندی ..عزیزم آخه چرا اینکار و کردی ؟ اگه اتفاقی برات میوفتاد ؟ باید چه خاکی تو سرم میریختم ..
دیگه ادامه نداد و فقط با صدای بلند داشت گریه میکرد راستش و بخواین دلم سوخت و دیگه نتونستم بیشتر از این طاقت بیارم دستامو گذاشتم پشتش ولی یکمی پشت دستم سوخت اونم واسه این بود که سرم دستم بود
_ گریه نکن مامانم ..مگه من میتونم تنهاتون بزارم ؟ بیشتر از هر چیزی شما هستید که دوستشون دارم ..حالا که زندم ..ببین هیچیمم نشده فقط یه کمی کوفتگی که اونم خوب میشه ..پس دیگه گریه واسه چیه ؟
کلی با مامان حرف زدم و دلداری دادمش اولش خیلی بهونه میگرفت و دلتنگی میکرد خب حق میدادم بهش منم دلم براش تنگ بود و به
romangram.com | @romangram_com