#دختر_بوکسور_پارت_275
با احساس سوزش دستم چشمام و باز کردم و بازم با نوری که خورد تو چشمم سریع یستمشون ..با صدای خشداری شکایت کردم ..
_ لطفا لامپ رو خاموش کنید ..
اوه اوه صدامو ..چه بلایی سرم اومده ..
با کمی فکر کردن یهو همه ی اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد ..یهو دلهوره و ترس افتاد تو دلم .یعنی الان من دیگه ایران نیستم ؟ یعنی تموم شد ؟ دیگه نمیتونم خونوادمو ببینم ؟ آرتا رو ؟ نه
یه قطره اشک از چشام چکید که با شنیدن صدای ظریفی سریع چشمامو باز کردم ..
صدا _ چی شده عزیزم ؟ درد داری ؟
با باز شدن چشام متوجه شدم که تو بیمارستانم .یعنی دیوارای سفید و پرستار خانمی که رو به روم بود و یه برگه هم دستش بود و تند تند داشت یه چیزایی رو وارد میکرد توش ثابت میکرد که بیمارستانم
با اینکه میدونستم کجام ولی بازم سوال پرسیدم
_ من کجام
پرستار _ بیمارستان عزیزم ..
خب میدونم بیمارستانم ولی منظور من چیز دیگه بود .با کلافگیه آشکاری سوالمو جور دیگه ای پرسیدم
_ منطورم اینه که چه کشوری هستم ..
پرستار با کلی تعجب زل زد بهم
پرستار _ خب ایران خانم ..من میرم تا بهوش اومدنتو به دکتر خبر بدم ..
romangram.com | @romangram_com