#دختر_بوکسور_پارت_270

اینکه چی شد که به اینجا رسیدم ؟ یعنی حقم این بود ؟

شروین _ مثل بچه ی آدم اون لباسو میپوشی. منو چی فرز کردی هان ؟ چی ؟ فکر کردی متوجه نشدم که به کسی زنگ زدی ؟ ولی اشکال نداره چون تا بخوان پیدامون کنن ما رفتیم ..

اومد از در خارج بشه که با حرف من برگشت سمتم

_ تو ی بیوجود ..توی بی پدر مادر ..توی حر ..........ه چی فکر کردی ؟ هان ؟ معلوم نیست اون پدر و مادر ه.......چی بهت یاد دادن که اینطوری بار اومدی ..مطمئن باش که اگه من زن توی ه*و*س باز شم خودکشی میکنم

یه خنده ی عصبی ..اونقدر بلند و عصبی خندید که تنم لرزید ..بعد از اینکه خندش بند اومد آروم امد سمتم ..اون قدم به قدم نزدیک میشد

و من همونطور نشسته خودمو میکشیدم عقب ...قیافش خیلی وحشتناک شده بود واقعا ترسیده بودم و هیچ کاری هم نمیتونستم انجام

بدم ..

اومد نزدیک و با یه حرکت خیلی سریع خم شد و با دستش مچ پامو گرفت

شروین _ کجا خانم ؟ بودیم در خدمت ..

_ ب...بــــ... به من دس...دست نزن

دست خودم نبود خود به خود به لکنت افتاده بودم ..مطمئنا که از ترس بود ..با وحشت داشتم نگاش میکردم ..امیدوارم که اون چیزی که

تو ذهنمه رو نخواد اجام بده وگرنه هر طور شده خودمو میکشم ..

اشکام داشت تند تند میریخت و با ترس و التماس داشتم بهش نگاه میکردم که کاری به کارم نداشته باشه ..

شروین _ اوه اوه نگاش کن ..هه جته عزیزم ؟ واسه چی ترسیدی ؟ قول میدم بهت خوش بگذره ..


romangram.com | @romangram_com