#دختر_بوکسور_پارت_264

اون منو نمیخواست ؟ منه احمقو بگو که دل به کی داده بودم .. من خوش خیال که فکر میکردم اونم احساسش مثل منه ..نه دیگه نباید

اینجا میموندم

ولی یه چیزی بد جوری داشت رو اعصابم رژه میرفت و اون هم این که چطوری من زن اون شدم .؟ این سوالی بود که فقط و فقط بابا

میتونست بهش جواب بده ..سریع بلند شدم و با سرعت به سمت اتاقم رفتم ..

نمیتونستم باور کنم ..هیچی رو نمیتونستم باور کنم ..فقط فقط الان حرفایی که شنیده بودن رو مخم رژه میرفت ..عقلم بهم میگفت

دروغه ..ولی چطور ؟

با گوشای خودم شنیدم ..پس نمیتونست دروغ باشه گیج بودم خیلی ..اونقدر که حتی متوجه نشدم چی پوشیدم ؟ چی برداشتم ؟و

کی از ویلا خارج شدم

تنها چیزی که کاملا واضح بود نامه ای بود که سریع نوشتم و چسپوندمش به آینه ی اتاقم

متن نامه

فکر نمیکردم این جوری بخواین همه چی رو ازم پنهون کنین ..خیلی برام گرون تموم شد خیلی .. از تو توقع نداشتم که بهم دروغ بگی ..نه

نه نمیخواستم عاشقم باشی چون من بودم... و این یه عشق پاک بود ولی نمیدونستم تو این دنیا آدمای دو رو زیاده ..خیلی زیاد ..دیگه

بهم ثابت شد همه چی بهم ثابت شد ..دنبالم نگرد ..میدونمم که نمیگردی ولی بازم گفتم تا دلم آروم بگیره تو که قصد دیدن منو نداشتی

تو که نمیخواستی منو ببینی ..تو که دوست نداشتی زنتو ببینی پس منم اصراری ندارم ..میرم شاید که با رفتم بتونم یه زره از دروغایی


romangram.com | @romangram_com