#دختر_بوکسور_پارت_263
آرتا _ گوش کن پدر من الان موقعیتش نیست ..من نمیتونم همه چیزو بهش بگم ..از طرفی هم از نزدیکی شروین بهش ترس دارم ممکنه
هر بلایی سرش بیاره
_................
پس پدرش بود ! یعنی منظورش منم ؟ چه حس خوبیه که نگرانمه ..وای خدا ولی خوشحالیم زیاد طول نکشید با حرفایی که بعدش زد تمام دنیا رو سرم خراب شد
آرتا _ آخه پدر من ؟ من چطوری بهش بگم که تو زن شرعی و قانونیه من هستی ؟ یعنی میتونه با این مسئله کنار بیاد ؟
_................
آرتا _ چــــــــی ؟ آخه پدر من تو از من توقع داری برم همه چیو بهش بگم ؟ نمیشه که ؟ نه نه قصد من این نیست میگم بهش ولی نه
الان ..باید یه مدتی بگذره فعلا زوده
_ ............
آرتا _ آخه پدر من توقع داری که برم بهش بگم تو از همون بچگی زنم بودی ؟ برم بهش بگم که الان چند ساله که زیر نظر افراد پدرمی ؟
برم بهش بگم که اگه این ماموریت کوفتی نبود اصلا نمیخواستم برگردم تا زنمو ببینم ؟ کسی که حتی نمیدونستم چه شکلیه ؟ آخه من
چطور اینارو بهش بگم ؟
_ ..........
دیگه نشنیدم چی گفت ..یعنی اگه میخواستمم نمیتونستم ..دیگه گوشام قادر به شنیدن هیچ صدایی نبود ..فقط و فقط بیصدا اشکام بودن که قطره قطره داشتن میریختن رو صورتم و بعد کف پارکت ..
romangram.com | @romangram_com