#دختر_بوکسور_پارت_259

داشتم به افکارم لبخند میزدم که دوباره چشمم افتاد به نامه ی تو دستم ..اخمام رفت تو هم ..عصبی برگه رو پرت کردم رو زمین و از ته

دل اسم خدا رو فریاد کشیدم ..

_ خــــــــــــــــــــــــ ـــدا آخه چرا من ؟

رو زانو نشستم ..نمیتونم دوریشو تحمل کنم ..یعنی کجاست ؟ داره چیکار میکنه ؟ یعنی نگفتن حقیقت درکش اینقدر سخت بود که

بیخیال همه چی شد ؟ چرا رفت ؟ چــــــــرا ؟

سرمو گرفتم تو دستام و چشمامو با درد بستم ..نه اگه اتفاقی براش بیوفته ..اگه نخواد دیگه برگرده ..دیگه آرتایی هم وجود نداره ..

خودخواه بودم ..رنجوندمش ..تو این مدت متوجه علاقه ی اونم به خودم شده بودم ..ولی بازم ازش دوری کردم ..جلوی میل خودمو گرفتم

که بیشتر وابستش نشم ولی نشد ..

قسم میخورم اگه یه بار دیگه ببینمش دیگه نمیزارم بره حتی اگه بخوام زندانیش کنم .

همونطور خودمو پرت کردم رو زمین و هر دو دستمو گذاشتم ر صورتم ..نگرانش بودم ..خیلی و هیچ رقمه هم نمیتونستم بی تفاوت باشم

شاید الان اگه دختر دیگه ای بود مهم نبود ولی ..

نمیدونم چقدر تو همین فکرا بودم که با صدای در ویلا دستمو از چشمام برداشتم ...

گوشیمو از رو زمین جایی که پرتش کرده بودم برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم ساعت حدودای 3 نصفه شب بود ..به امید اینکه وانیا

باشه سریع از رو زمین بلند شدم و به سمت طبقه ی پائین دوئیدم ..


romangram.com | @romangram_com